هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

این دوستانی که دم از جنگ می زنند

از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند  !


همسفره های خلوت آنروزها ببین

اینروزها چه ساده به هم انگ می زنند


هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز

ما را به رنگ جماعتشان،رنگ می زنند


یوسف به بد نامی خود اعتراف کن

کز هر طرف به پیرهنت،چنگ می ززند


بازی عوض شده و همان هم قطارها

از داخل قطار به ما سنگ می زنند


بیهوده دل نبند به این تخت روی آب

روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند


...........................

(بهزاد بمانی)



به یاد پیرمرد ساده و مظلوم ،پدر دو شهید و برادر شهید و پدر خانم شهید...


                      حاجی بخشی


که با جنازه اش هم گروهی به نان خواهند رسید...........!!!!!!!!!

روحش شاد

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390ساعت 3:33 PM توسط محمدمهین خاکی| 18 نظر|

...هر دو نفر از اب گرفته،و زخمی به عقب منتقل شدند که تا نزدیکیهای اسکله

زنده بودند ،ولی به دلیل زخمهای زیاد مردند...

تیپ امام رضا، از قسمت شمال ام الرصاص به کناره های جزیره رسیده بود ولی

در اثر مقاومت قرارگاهی در شمال غربی جزیره،متوقف شدند،و بیشتر درگیری آنها

در نوک جزیره بوارین بود،از قسمت جنوب هم تیپ الغدیر جزیره را دور زده بود...

بچه های لشکر ۱۰ هم قسمتی از شرق جزیره را به فرماندهی شهید اسکندرلو

در دست داشتند،و حالا گردان علی اکبر در چند قدمی قرارگاه مرکزی جزیره،با

دشمن درگیر تن به تن بودند،قرارگاه شدیدا مقاومت میکرد و هر از چند گاهی

یک گروه با آتش زیاد وارد قرارگاه میشدند،و دیگر خبری نمی شد!!

باز هم مقاومت و آتش زیاد،بچه ها هم، سنگر و ماءوا و جان پناهی نداشتند...


نزدیکیهای صبح بود و هنوز قرارگاه سقوط نکرده بود،محمد در مکالمات بی سیم

گردان،صحبتهایی از عقب نشینی را شنید !و سریعا به فکر آن روزی افتاد که

تریلر ها،قایقهایی را به سمت جنوب جزیره مینو و مقابل شهر فاو میبردند !!!

با خود فکر کرد که این عملیات ایضایی و برای غافلگیری در منطقه فاو بوده..

با عجله به سمت چند نفر از بچه های زخمی رفت و آنها را با برادران دیگر

بلند کردند و به سمت اسکله حرکت کرد،به نظر او دیگر جای مقاومت نبود

وتا دیر نشده باید همه زخمی ها را به عقب برد...

چندی بعد،محمد قایقها را با دست می کشید و به سمت اسکله ای که

با یک پل خیبری،درست شده بود،می آورد و دوستان دیگر زخمی ها را سوار

میکردند و باز هم قایق دیگر،تا اینکه همه زخمی ها را سوار کردند...

نیروها هم دسته به دسته به سمت اسکله آمده و سوار شدند و به عقب

آمدند و محمد با اولین قایق به عقب برگشت و سراغ طالبی در

 اورژانس لشکر رفت و او را در حالت بدی دید که به اهواز اعزام می شد...

روز بود و محمد برای آوردن ماشین لشکر ۱۰ باز هم به اسکله سمت

خودی رفت و زیر آتش بسیار شدید،با یکسره کردن سوئیچ، آن را روشن

و با مهدی زمانیان،به عقب آوردند(مهدی زمانیان،از قبل با محمد در کرج

آشنا و دوست بودند و در مناطق کردستان هم بارها با هم بودند،حالا مهدی

در گردان علی اکبر بود و خیلی از بچه های محل محمد نیز آنجا بودند)


تا ظهر آن روز گردان با به جای گذاشتن چند تن از بهترین یاران،از جمله

کریم آخوندی،و...به عقب برگشت و سریعا برای شرکت در مراحل بعدی

عملیات در فاو،آماده و عازم شد...

محمد هم به تیپ نبی اکرم برگشت و با بچه های طرح عملیات،و اطلاعات،

به فاو رفت و از نزدیک معجزه الهی فتح فاو را دید.................



تقدیم به تمام شما که قلبتان برای خوبیها می طپد...

نوشته شده در جمعه 9 دی 1390ساعت 10:16 PM توسط محمدمهین خاکی| 5 نظر|

...محمد بار دیگر دقت کرد،صدا صدای محسن بود که


داد می زد،:عماد بیا عماد بیا...:


در گیری شروع شده بود و نمیشد طالبی را پیدا کرد،هر کس به


جایی و به سمتی تیراندازی می کرد،عراقیها داخل نخلستانها بودند


و از آنجا شلیک می کردند و بچه های رزمنده هم


از روی کانال جواب آنها را می دادند،باید هر چه زودتر نیروها به جاده


وسط جزیره ام لرصاص که سمت شرقی را به سمت غربی آن وصل


می کرد،می رسیدند و از آنجا به سمت غرب میرفتند،قسمت شمالی


را تیپ امام رضا(ع) و قسمت جنوبی را تیپ القدیر،تسخیر و به


استحکام مواضع می پرداختند،حالا محمد صدای محسن را کاملا می شنید


و دنبال محسن می گشت،هر چه به سمت نوک گردان میرفت صدا نزدیکتر میشد


یکباره غواصی را دید که از بچه های اطلاعات عملیات بود،از او سوال کرد محسن


کجاست،او بدون اینکه صدایش در بیاید روی سقف یکی از سنگرهای عراقیها را


نشان داد،محسن سینه خیز آنجا بود،عماد با زبان عربی عراقیها را فریب میداد


تا معلوم شود در کدام  سنگر مخفی شده و از کجا تیراندازی می کنند،بچه های


دیگر از جمله محسن،آن سنگر را با نارنجک منهدم می کردند...



چند لحظه بعد محمد و محسن و عماد همدیگر را در  آغوش گرفته


و از اینکه با هم هستند،کیف می کردند،از اینجا به بعد با هم درون


سنگرها راپاکسازی می کردند...




تا اینکه به جاده وسط جزیره رسیدند،محمد کنار کانال کوچکی طالبی را هم


پیدا کرد و دوستان قدیمی زیر آن آتش سنگین و باران شدیدی که می بارید،


با هم وداع کردند،محسن و بچه های اطلاعات عملیات بایستی می آمدند


عقب تا برای مراحل بعدی آماده می شدند،...



چون فقط یک راهکار از سمت لشکر سیدالشهدا باز شده بود،وآن هم


راهکار محسن و عماد بود،آنها دو نفری حمله را شروع کرده بودند تا بعدا چند تن


از غواصها و بلافاصله با مشقت زیاد نیروهای پیاده به آنا رسیده بودند،با باز شدن


راه اصلی عملیات،آنها باید نیروهای زخمی یا شهید خود را بر میداشتند،و به عقب


می رفتند...



چند لحظه بعد محمد با بچه های گردان حضرت علی اکبر (ع) داخل جاده با درگیری


به سمت آنطرف جزیره می رفتند که ناگهان با شلیک آرپی جی عراقیها،طالبی به


زمین افتاد،بلند شد و باز با عدم تعادل به زمین افتاد،ترکش کوچک ولی کاری به


پیشانی طالبی اصابت کرده بود، و باید سریعا به عقب انتقال می یافت،که این


وظیفه امدادگران بود،محمد که دید امدادگری آن حوالی نیست محمد طالبی را


بلند کرد و اول دستش را گرفت،تا با پای خود راه برود،ولی او توان نداشت،باید


کاری می کرد،طالبی را بلند کرد و به سمت اسکله ای که تازه از آن جا وارد


جزیره شده بودند،رفت و خوشبختانه زیاد دور نبود،حالا قایقها نبودند !!



محمد طالبی را کنار زخمی های دیگر گذاشت و منتظر قایق،به آن سوی اروند


نگاه میکرد،یک قایق از نهر عرایض وارد اروند شد و به سرعت به سمت اسکله


جدید،میآمد محمد به داخل آب رفت و قایق را که به نزدیکی کناره رسیده بود،


با دست گرفت و به سمت اسکله برد،با کمک چند تن ازامدادگران،


زخمی ها را،از جمله،شهید جلال بورقی،که از ناحیه دست زخمی شده بود


(بعدا در کربلای ۵ شهید شد) و طالبی  را سوار قایق کردند،و خود دوباره به


سمت نیروهای درگیر رفت،در بین راه او بارها و بارها تنهایی از بین سنگرها


و کانالهای عراقیها می گذشت،که هنوز تعداد ریادی از آنها زنده بودند و خطر


تیر اندازی به او بود،او با سرعت زیاد می دوید تا به جاده رسید،یکی از نیروهای


گردان که برای تامین آنجا گذاشته شده بود،ایست داد،محمد ایستاد،


تامین پرسید:چفیت چه رنگیه؟:!!محمد گفت من چفیه ندارم،نیروی تامین زانو زد


و گفت بخواب روی زمین!دستات رو بذار روی سرت!محمد گفت بابا من خودی ام!


نیروی تامین گردان،زیر باران و آتش شدید خمپاره و توپ و تیر بار،می پرسید:


...چفیت چه رنگیه؟....



محمد غافل از این بود که نیروهای گردان برای جلوگیری از قاطی شدن عراقیها با


نیروهای خودی،این رمز را گذاشته اند که اگر کسی با زبان عربی بخواهد آن کد را


بگوید،کاملا مشخص باشد و از پشت دور نخورند.....



محمد گفت :با با جان من از نیروهای گردان علی اکبرم که فرمانده اش فلانی و


جانشینش فلان کس و ...است و خلاصه راه افتاد و رزمنده تامین گفت وایسا


والا می زنم،! محمد هم گفت منم تو رو میزنم،بچه جان دارم بهت میگم من رمزتونو


بلد نیستم چون مامور به گردان شما هستم،حالا هم تقی زاده با من کار داره !


با بیسیم گفته سریع برم پیشش!... با این کلک که محمد زد رفع گیر!!شد واو به


آن سمت جزیره به راه افتاد،در بین راه هر کس را میدید،میگفت:چفیت چه رنگیه؟!!


تا قبل از او کسی سوال نکند....



با زحمت فراوان و جست و خیز زیاد،به محل استقرار تقی زاده رسید،که یکباره


بین رزمنده ها سکوتی حاکم شد،!یک اتومبیل جیپ فرماندهی عراق،با چراغهای


خاموش،  از سمت قرارگاه شمال غربی جزیره،به سمت آنها می آمد،.....



همه آماده شدند و تا جیپ به چند قدمی شان رسید،همه به آن شلیک کردند!!


ستوان عراقی هنوز نتوانسته بود باور کند که جزیره در حال سقوط است و برای


سرکشی از خط و حفظ نیروهایش به سمت ساحل شرقی می آمد!!!


سرباز راننده و ستوان هر دو از درب سمت شاگرد به شاخه غربی رود اروند،پریده


و با آنهمه تیر اندازی،فقط زخمی شده بودند،که نیروها اسیرشان کردند و همه


می خندیدند که صدها تیر به جیپ خورده بود وباید آن دو آبکش!!


می بودند ولی....




(ادامه دارد)






نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390ساعت 10:03 PM توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

...خداحافظی های زمان جنگ را باید میدیدید،در شرایطی که معلوم نیست تا چند ساعت دیگر


کدامیک از آنها باشند،یا در داغ دیگری بسوزند و...


محمد و. طالبی که در آن بزم،غریبه تر بودند،نیز در بین آن دریای بی کران صفا و صمیمیت،غرق


شدند و با امواج خروشان عشق،وارد اروند شدند...


حالا اوایل شب است و محمد و طالبی در گروهان جهاد،با ستون ،بدون سروصدا سوار قایق


شدند و قایق از داخل نهر عرایض؛ وارد اروند رود می شد،صدای موتور قایقها فضای داخل


نخلستانهای اطراف را پر کرده بود و ترس از اینکه دشمن هم این صدا را می شنود یا نه !!


قبل از روشن شدن قایقها،سکوت سنگینی حاکم شده بود و تا غواصها درگیر شدند،

 

قایقها هم روشن شدند و حرکت به سمت آنطرف اروند یعنی راهکارهایی که غواصها با


 چراغ قوه علامت می دادند....


قرار بود ار سه راهکار، ورود به جزیره ام الرصاص،انجام شود،که متاسفانه فقط یکی از


راهکارها باز شد و غواصهای دیگر به خط نرسیده  و در آبهای اروند  سرگردان


شده بودند،حالا قایقها فقط یک چراغ چشمک زن را نشانه گرفته و با تمام قدرت 


ناله کنان،گاز می دادند و می رفتند،بوی دود قایق و باروت انفجار بی امان  خمپاره و


گلوله های تیربارهای سنگینی که از دماغه جزیره بوارین و ماهی شلیک می شد،..


...همه در قایق با صدای بلند فریاد می کشیدند؛:یا زهرا................


گلوله ها می آمدند و از کنار قایق رد می شد،محمد که سرش را پایین گرفته بود،


یک لحظه سرش را بلند کرد،محشری بر پا بود تمام روی سطح رودخانه با گلوله های


رسام دشمن آزین بندی بود و جشن پرواز آغاز و یکی دو قایق هم مورد اصابت قرار


گرفته و در آتش می سوختند...


محمد گلوله ها را که دنباله آتشین آنها مانند صاعقه،پشت سرش می آمد،دنبال


می کرد...می آمد،ولی به آنها اصابت نمی کرد !!قایق بالا و پایین میرفت و همه


با صلوات و تکبیر و یا زهرا...ادامه میدادند...


از آنسوی اروند فقط یک سوسوی چراغ قوه چشمک زن دیده شد،راهکاری که به


نام حضرت زینب(س)نام گذاری شده بود،آنان را راهنمایی میکرد،برادران اطلاعات


به همراه غواصها باید سه راهکار را باز میکردند،که یکی باز شده بود،سکاندار قایق


را به آن سمت برد،یک غواص طناب قایق را گرفت و به یکی از موانع خورشیدی


بست،همه با سرعت بیرون پریدند و با هر زحمتی بود وارد کانال عراقی ها شدند


حالا دیگر از آب و تیربارهای داخل آب خبری نبود....


محمد با دوستش طالبی،فقط چند قدم با هم بودند،بلافاصله در درگیریهای داخل


کانال،همدیگر را گم کردند،محمد صدایی را شنید که فریاد میزد،عماد،عماد،...


این یکی سنگر و حواست باشه...






ادامه دارد....................




نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390ساعت 6:34 PM توسط محمدمهین خاکی| 5 نظر|

...محمد در یگان دریایی تیپ نبی اکرم(ص) مشغول به آموزش بود و با طالبی، که قبل از او به


یگان دریایی رفته بود،دیدار و در یگان دریایی ماند تا ضمن آموزش،به طالبی و بقیه دوستانش


کمک کند،


تیپ ها و لشکرها همه لازم بود تا با ایجاد یگان دریایی ،مقدمات آموزشهای دریایی را پشت


سر بگذارند ،حالا جنگ وارد دورانی شده بود که راههای آبی  امتحان شود تا دشمن از زاویه


دیگر،نیز غافلگیر شود،یعنی آب و دریا.


اکنون سال ۶۴ و اواخر پاییز است و محمد آموزشهای اولیه را دیده و در ضمن در خط پدافندی


جزیره نیز در رفت و آمد است و با آمدن تیپ به جنوب،کم کم بچه ها و


نیروهای عملیاتی،آموزشهای مخصوص را بایستی می دیدند.


در تردد محمد به جزیره مجنون،او متوجه شد که شبها جابجایی هایی از نیروها و قایق،در چند


منطقه به صورت ایضائی انجام میشود و این امر حساسیت محمد را برای پیدا کردن منطقه


عملیاتی جدید،تحریک می کرد و بالاخره او به طالبی گفت:یقین دارم بزودی در یکی از مناطق


جنوب، عملیاتی انجام خواهد شد بیا تا دیر نشده با هم بریم و در لشکر۱۰سیدالشهدا(ع)


جایی را برای خودمون پیدا کنیم؛!


صبح روز بعد دو تایی راه افتادند و با یک تویوتا به سمت خرمشهر رفتند...



نزدیکیهای ظهر به خرمشهر رسیدند و ،قرارگاه تاکتیکی وسپس، مفر گردان علی اکبر(ع)


را پیدا کردند و با بچه های آشنای کرجی،دیدار کردند  و محمد جریان آمدنشان را به آنها


گفت و آنها خوشحال شدند و راه قرارگاهی که برادر فضلی  در آن بود را نشان دادند تا


آن دو به آنجا بروند و اجازه شرکت در عملیات را کسب کرده و به گردان برگردند.............


در قرارگاه محمد نزد شهید کلهر رفت،آنها سالها قبل با هم در کردستان و مناطق دیگر


بودند،با دیدن محمد کلهر او را در آغوش گرفت و فشار داد،اینجور وقتها کمی با هم کشتی


هم می گرفتند،آن روز هم قدری با هم شوخی کردند و محمد گفت که برای چه به آنجا


آمده اند،شهید کلهر هم گفت،تو که بالاخره میری تو عملیات،به اجازه من چکار داری؟!



محمد گفت آخه میخوام با محمد طالبی،تو گردان علی اکبر(ع) باشیم تا با رزمندگان


لشکر در این عملیات شرکت کنیم،کلهر قبول کرد و نامه ای به آنها داد تا کار،روند قانونی

خود را طی کند..............




آنها در گردان کنار نیروهای پیاده قرار گرفته بودند،گروهان جهاد،با فرماندهی حمید پارسا


فرمانده گردان هم ابوذر خدابین و جانشین او حمید تقی زاده بود،همه حد اصلی عملیات


را جزیره ام الرصاص(واقع در غرب خرمشهر در میان آبهای خروشان اروند) میدانستند،


ولی عملیات اصلی در منطقه فاو انجام می گرفت.



محمد به همراه طالبی و بقیه نیروها،کاملا توجیه شدند که از کجا به کجا باید بروند


قدم به قدم چه اقداماتی را باید انجام بدهند،نقشه جزیره را هم حفظ کردند،بعد از آن


هر دو به بچه های اطلاعات عملیات هم سری زدند و در آنجا هم با محسن ، ابراهیم،


 عمادو بقیه آشنایان دیدار کردند و کاملا در جریان قرار گرفتند............



شب عملیات شد و مراسم خداحافظی................





(ادامه دارد)




نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390ساعت 6:12 PM توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

خدایا قداست دفاع ما مردم ایران را به ما برگردان.....

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390ساعت 9:08 PM توسط محمدمهین خاکی| 33 نظر|



...به مجنون گفت،روزی عیب جویی

                                                که پیدا کن به از لیلی،نکویی

که لیلی گر چه درچشم تو،حوری است

                                                به هر جزوی زحسن او،قصوری است

زحرف عیب جو،مجنون برآشفت

                                                درآن آشفتگی،خندان شد و گفت:

اگر در دیده مجنون نشینی،

                                                به غیر از خوبی لیلی،نبینی...........

تو کی دانی که لیلی،چون نکویی است

                                                کزو چشمت،همین بر زلف ورویی است.......



(وحشی بافقی)




نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390ساعت 6:35 PM توسط محمدمهین خاکی| 18 نظر|

...امروز کیلومترها راه آمدم تا در راهپیمایی روز قدس،باشم و حاضری زدم،البته نه 

برای مردم و مقامات،بلکه برای روح خدا که ناظر ماست،ولی شعارها و حرفهای تکراری 

باز هم آدمای مسئله دار که جلوی همه راه میفتن و ....همان داستان غم انگیز...!! 

چقدر قدس تنهاست.... 

آدمایی که دم از قدس میزنید !قدس طرفدارای صوری نمی خواد !شعار نمی خواد... 

کسانی که برای انتخابات در راهپیمایی شرکت میکنند! نمیخواد،مقام پرست و ... 

نمی خواد... 

شما اگر به مردم غیور و مسلمان ایران احترام گذاشتید،آنوقت مردم مظلوم فلسطین رو هم 

دوست خواهید داشت والا خود را به خواب زده اید و حق،شما را بیدار خواهد کرد... 

والسلام.

نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390ساعت 1:27 PM توسط محمدمهین خاکی| 20 نظر|

 

 

خبر ز درد من و دل، به آشنا بدهید  

که من مریض فراقم،به من دوا بدهید 

 

فروغ خانه من یار دل نواز، برفت 

 

شما به کلبه احزان من صفا بدهید 

 

چو من کسی نبود مستحق جرعه وصل 

 

به این حقیر،از آن جرعه از وفا بدهید 

 

........ 

 

............. 

گره فتاده به کارم،کجاست راه نجات؟ 

 

نشان ز کوی حبیب گره گشا بدهید...............  

                                          

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390ساعت 11:13 PM توسط محمدمهین خاکی| 9 نظر|

...محمد با کنار رفتن گرد و غبار و دود،توانست بقیه را ببیند،حمزه به رو افتاده بود و 

دو پایش از زانو قطع شده بود،اصغر کشانی را موج انفجار گرفته و در بین مینها بالا و  

پایین می پرید،رضا صدیقی دستش را گرفته و فریاد میزد،حمزه حمزه...عسگری هم 

ترکش به رانش خورده و خونریزی شدیدی داشت،گلمحمدی،هم پهلویش را گرفته و 

به پهلو خوابیده و درد می کشید...


  از بالا کسی آنها را صدا زد،یکی از بچه های تخریب بود،امدادگری از کانال بیرون آمده

بود تا تخریبچیهای مجروح شب قبل را به عقب منتقل کند،تخریبچی ،راه را برای خودش

و امدادگر باز می کرد و با سرعت،خودش را به محمد و حمزه رساند،محمد بالای سر

حمزه،آخرین دقایق قبل از پرواز او را نظاره می کرد،صورت دودآلود حمزه را پاک کرد او

لحظه ای ذکر یا زهرا را قطع نکرد......


  باید به حال بقیه هم رسیدگی میشد،محمد سراغ اصغر رفت و او را داخل معبر درون

یک چاله خمپاره نشاند،رضا را هم راهنمایی کرد تا بیاید کنار اصغر،بالای سر سعید

گلمحمدی رفت،از پهلویش،خون لخته لخته،بیرون می آمد،خدایا،پهلو را که نمی شود

خون بندی کرد....!هر طور بود او را از میدان مین،بیرون آورد و رفت کنار حمزه،نگاهی

به او کرد،تخریبچی،و امدادگر هنوز آنجا بودند،حالا نوبت سعید عسگری بود،که ساکت

کناری افتاده و درد می کشید،سعید را بلند کرد و در آغوش گرفت و از میدان مین،

بیرون آمد...محشری بود...................


  تخریبچی حمزه را با نا امیدی به کول خود گرفت،تا از میدان بیرون بیاورد،در راه حمزه

آسمان را درآغوش گرفت و تاب پایین آمدن از آسمان را دیگر نداشت.....


  محمد در راه پایین بردن دو تا سعید،شاهد پرواز آنها بود،سراغ هر کدام می رفت،

تا او را ببرد،می دید،او هم در حال و هوای حمزه است...تا پایین کوه،آنها که باید

بالا می ماندند،ماندند و به خاک بر نگشتند...


  آمبولانس میرود و بدنهای سه سردار واحد اطلاعات و عملیات،با دو مجروح،را با

خود میبرد....

 

  محمد در قرارگاه لشکر ۲۷،جریان را با فرماندهی در میان گذاشت،

محسن دین شعاری،در قرارگاه،آرام و قرار نداشت،او مسئول تخریب بود،سوار شد تا

با همرزمان تخریبچی اش،مینهای سرگردان را بیابد،.....فردا صبح،محسن در آسمان

بود و بدنش در یکی از همان آمبولانسها.............



تقدیم به تخریبچی های گمنام.

نوشته شده در جمعه 31 تیر 1390ساعت 8:03 PM توسط محمدمهین خاکی| 23 نظر|

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
Design By : Night Melody