X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.




خاطره:

....اتاق  وسطی رو براتون  گفتم که در ایام محرم چه استفاده ای ازش میشد،

اتاق دیگرمون که من و سعید وگیتی و عزیز و شهین آبجی،بیشتر اونجا بودیم

و ناهار و صبحانه و شام رو اونجا میخوردیم،از قسمت پشت به صندوقخانه که

جای لباسهامون و وسائل دیگر منزل بود،وصل میشد که دیوارهای گلی با رنگی

که اصطلاحا به اون گل سفید گفته میشد،پوشانده و از یک پنجره کوچک رو به

حیاط،نور کمی میگرفت.

زمستونا تو این اتاق کرسی میگذاشتن و بالای کرسی ،روزا جای بابام بود و

شبها هم سعید اونجا میخوابید،اون پایه از کرسی که به سمت صندوقخانه بود

هم جای خواب عزیز و روزها کنارش سماور و میذاشتن و چای صبح اونجا آماده

میشد.روزها هم که عزیزم(مادربزرگمومیگم) از دوشیدن شیر گاوها میومد و

سردش میشد ،پاهاشو میذاشت زیر کرسی تا گرم بشه.

پایه دیگر کرسی که به دیوار اتاق وسطی میچسبید،جای گیتی بود و بعضی وقتها

هم من اونجا بودم،یعنی برای مشق نوشتن و گرم شدن استفاده میکردم و

کنار گیتی،خواهر کوچکم بودم و هنوز صدای دیکته گفتن مادرم به من و گیتی رو

تو گوشام حفظ کردم...البته کارگریی که تو حیاطمون کار میکرد ،هم برای

غذا خوردن میومد زیر کرسی و جای اون همین پایه بود!

پایه دیگر کرسی که به سمت در اتاق از سمت ایوان بود،جای خواب من و

آبجی شهین بود،(شهین آبجی دختر عمه ما بود و مادرش فبل از به دنیا

اومدن سعید و من به علت مریضی سل،از دنیا رفته بود باباشونم سالها

قبل فوت کرد و بابام اون و خواهربزرگترش،کبری رو نگهداری میکرد،حالا

کبری ازدواج کرده و رفته بود و شهین پیش ما مثل خواهر بزرگمون بود)

شبها ما باید کلاه سرمون میذاشتیم و میرفتیم زیر کرسی تا پاهامون زیر

کرسی باشه و سرمون که بیرون میموند از سرما در امان باشه!

دیگه تو اتاق ما جایی برای بابا و مادرم نبود. 

صبحها شیشه های اتاقمون از داخل یخ میزد و ما با ناخن روی اون یخها

نقاشی میکشیدیم!

اتاق دیگرمون که اتاق کناری بود،اتاق بابا و مادر بود که بعدها با

بخاری گرم میشد و اتاق خیلی سردی بود که حتی روزها ما اونجا نمیرفتیم!


... همه دور هم روی کرسی غذا میخوردیم و شب نشینیها هم همونجا

انجام میشد،عمه اشرف و بچه هاش که خیلی دوستشون داشتیم و

داریم،عمو حسنعلی و خانمش و پسراش . سبزعلی و.... برای شب نشینی

زمستونی میومدن و دور هم خوش بودیم در ضمن این اتاق برای امورات

عمومی روستا هم در روزهای سرد زمستون،استفاده میشد،مثلا اگر

کسی مشکلی داشت و با پدرم کار داشت، همینجا او را میدیدند و صحبت

میکردند و بیشتر وقتها ما برای راحت بودن مردم،یا تو حیاط بازی میکردیم

ویا در صندوقخانه با چراغ مشق هامونو مینوشتیم..

یک کارگری داشتیم که در کلاسهای اکابر پدرم(آموزش بزرگسالان)

شرکت و نیمچه سوادی داشت بعضی وقتها او به ما دیکته میگفت و با لهجه

ترکی ،دیکته فارسی میگفت!


...ایوانی با پوشش موزائیک و دو پله که از حیاط بالا میومد و درب هر

سه اتاق ما به ایوان باز میشد.دیوارهای خانه ما از خشت و گل بود ،

ولی نمای بیرونی آن با آجربهمنی کار شده بود ودر قسمت شمالی

حیاطمون،آشپزخانه با اجاقهای بزرگ و کوچک ، به پستویی بزرگ ختم

میشد که جای دیگها و دبه های بزرگ رب و مایحتاج زندگی و خورد و

خوراکمون اونجا نگهداری میشد.

در کنار آشپزخانه،اتاق بزرگی بود که در وسط این اتاق،کندوی بزرگ

آرد وجود داشت یعنی گندم را آرد میکردند و داخل آن میریختند و از

سوراخ زیر کتدو کم کم از آرد استفاده میکردند و با خمیر همون آرد

نان درست میکردند،مادر و عزیزم از صبح تا شب کار داشتند که بکنند

و استراحتی نداشتند،یادم میاد که مادرم یخ حوض وسط حیات را

میشکست آب برمیداشت و روی اجاق آبگرم میکرد تا لباسهامونو

بشوره!

دنباله نوشت:از اون زمستونای سرد و برفی خبری نیست،پس هی نگیم،

سرده و تحملش سخته و...

...عکس رو هم یکی از دوستای عزیزم بهم قرض داده !!!

ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392ساعت 03:55 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 20 نظر|

Design By : Night Melody