X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...خداحافظی های زمان جنگ را باید میدیدید،در شرایطی که معلوم نیست تا چند ساعت دیگر


کدامیک از آنها باشند،یا در داغ دیگری بسوزند و...


محمد و. طالبی که در آن بزم،غریبه تر بودند،نیز در بین آن دریای بی کران صفا و صمیمیت،غرق


شدند و با امواج خروشان عشق،وارد اروند شدند...


حالا اوایل شب است و محمد و طالبی در گروهان جهاد،با ستون ،بدون سروصدا سوار قایق


شدند و قایق از داخل نهر عرایض؛ وارد اروند رود می شد،صدای موتور قایقها فضای داخل


نخلستانهای اطراف را پر کرده بود و ترس از اینکه دشمن هم این صدا را می شنود یا نه !!


قبل از روشن شدن قایقها،سکوت سنگینی حاکم شده بود و تا غواصها درگیر شدند،

 

قایقها هم روشن شدند و حرکت به سمت آنطرف اروند یعنی راهکارهایی که غواصها با


 چراغ قوه علامت می دادند....


قرار بود ار سه راهکار، ورود به جزیره ام الرصاص،انجام شود،که متاسفانه فقط یکی از


راهکارها باز شد و غواصهای دیگر به خط نرسیده  و در آبهای اروند  سرگردان


شده بودند،حالا قایقها فقط یک چراغ چشمک زن را نشانه گرفته و با تمام قدرت 


ناله کنان،گاز می دادند و می رفتند،بوی دود قایق و باروت انفجار بی امان  خمپاره و


گلوله های تیربارهای سنگینی که از دماغه جزیره بوارین و ماهی شلیک می شد،..


...همه در قایق با صدای بلند فریاد می کشیدند؛:یا زهرا................


گلوله ها می آمدند و از کنار قایق رد می شد،محمد که سرش را پایین گرفته بود،


یک لحظه سرش را بلند کرد،محشری بر پا بود تمام روی سطح رودخانه با گلوله های


رسام دشمن آزین بندی بود و جشن پرواز آغاز و یکی دو قایق هم مورد اصابت قرار


گرفته و در آتش می سوختند...


محمد گلوله ها را که دنباله آتشین آنها مانند صاعقه،پشت سرش می آمد،دنبال


می کرد...می آمد،ولی به آنها اصابت نمی کرد !!قایق بالا و پایین میرفت و همه


با صلوات و تکبیر و یا زهرا...ادامه میدادند...


از آنسوی اروند فقط یک سوسوی چراغ قوه چشمک زن دیده شد،راهکاری که به


نام حضرت زینب(س)نام گذاری شده بود،آنان را راهنمایی میکرد،برادران اطلاعات


به همراه غواصها باید سه راهکار را باز میکردند،که یکی باز شده بود،سکاندار قایق


را به آن سمت برد،یک غواص طناب قایق را گرفت و به یکی از موانع خورشیدی


بست،همه با سرعت بیرون پریدند و با هر زحمتی بود وارد کانال عراقی ها شدند


حالا دیگر از آب و تیربارهای داخل آب خبری نبود....


محمد با دوستش طالبی،فقط چند قدم با هم بودند،بلافاصله در درگیریهای داخل


کانال،همدیگر را گم کردند،محمد صدایی را شنید که فریاد میزد،عماد،عماد،...


این یکی سنگر و حواست باشه...






ادامه دارد....................




نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390ساعت 06:34 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 5 نظر|

Design By : Night Melody