X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.



...برای عملیات نصر۷ آماده میشدند،تیمهای شناسایی کارشون رو انجام داده بودند

و راه کارهای ؛بلفت و دوپازا(نام کوههای منطقه)را هم چک کرده و شب، عملیات از

سه محور،لشکر ۲۷،تیپ نبی اکرم،و...کارشون رو آغاز کردند،اولش که دشمن آمادگی

نداشت،غافلگیر شد و کانالهای اولیه فتح شد،و تاصبح درگیری شدیدی،مخصوصا در

محور تیپ نبی اکرم در جریان بود،رضا،مسئول اطلاعات نبی اکرم بود و نیروهایش در

کنار گردان خیبر و بدر و... مردانه می جنگیدند،محمد که شب را با حمزه مقیم و بقیه

بچه های لشکر ،در قرارگاه تاکتیکی تمام مکالمات بیسیم را می شنید، تا صبح که

وضعیت روشن بشود،صبر کرد،چون دوستانش هم در لشکر ۲۷ و هم در نبی اکرم،

بودند و از طرف دیگر،با عمل جراحی پای محسن،چند روز قبل از عملیات،و مسئولیت

حمزه مقیم،محمد از طرف محسن دستور برادرانه! داشت تا دنبال شناسایی نباشد

و به حمزه کمک کند تا بچه ها کارشونو منسجم تر انجام بدن،که شناساییها هم با

موفقیت انجام شد..........


صبح اضطراب آمیزی بود،محمد فکر می کرد که این بار کدوممون،لیاقت پریدن پیدا

میکنیم....با حمزه و سعید عسگری،سعید گلمحمدی،رضا صدیقی،اصغر کشانی،

به سمت بالای دوپازا حرکت کردند،ارتفاع بلندی بود و آنها از یک مسیری که شب

گذشته در آن مسیر رزمندگان تردد کرده بودند،حرکت می کردند،تا نزدیکیهای قله از

همان مسیر رفتند،حدود صد متری قله،محمد جلوی تیم افتاد تا راه جدیدی را برای

بالا رفتن پیدا کند،راهی که میبایست مواضع پدافندی را هم برای دفاع در برابر پاتک

دشمن پیدا می کردند،محمد بعد از چند قدم،خود را در میان میدان مین! دید مینهایی

که طی چند دوره سالهای قبل کاشته شده و شاید خود عراقیها هم از وجودآنها اطلاعی

نداشتند!


هر طور بود از روی صخره ها،مسیر را طی کردند و داخل کانالی که دیشب فتح شده بود

افتادند و تا لب یال کوه رفتند،و از آنجا محور نبی اکرم که شدیدا زیر آتش بود،کاملا

دیده می شد،و محمد نگران بچه های نبی اکرم بود،چون سالها بین آنها بوده و حالا

جای دیگر و ماموریت دیگر...

کار شناسایی خطوط کامل شد و هنگام برگشتن به قرارگاه شد و محمد بازجلو

افتاد تا از همان مسیر کانال به سمت قله و از آنجا از مسیر شب گذشته که

نیروهای گردانها وارد محور شده بودند،به سمت پایین سرازیر شوند،در بین کانال

یکی از پیکهای لشکر حمزه  را دید و گفت که کوثری دنبال شما بود و سریع

خود را به قرارگاه برسانید،حمزه محمد را صدا زد و گفت،از همینجا بزنیم بیرون کانال

و از دامنه به سمت پایین بریم،محمد گفت،برادر حمزه اینجا همون جاییه که بچه ها

هنگام شناسایی مینهای قدیمی پیدا کرده بودند،حمزه نگاهی به مسیر کرد که صاف

و بدون هیچگونه علامتی از مین بود،کرد و گفت از همینجا میرویم و با دقت مسیر

را نگاه میکنیم !

محمد باز اجازه نداد  تا حمزه جلو بیفتد،خودش افتاد جلو و اصغر و رضا و سعید و حمزه

و سعید دیگر،به ترتیب راه افتادند،و قدمها را جای پای یکدیگر می گذاشتند که مطمئنتر

بود،بعد از حدود ۵۰ متر که از کانال فاصله گرفتند،محمد اولین مین والمر!،را دید و همه را

نگه داشت تا سر جایشان بمانند،و رو به حمزه کرد و گفت،برادر حمزه اینجا هم مثل

همان مسیر صبح،پر از مینهای نا منظم و زیر خاکیه،!!باید برگردیم و درست پایمان را

در جا پاهای قبلی خودمان بذاریم و به سمت کانال بریم،حمزه قبول کرد،حالا ستون

که رو به عقب میرفت،سعید عسگری،اول ستون بود،حمزه جایش را با او عوض کرد،

و در این صورت محمد نفر آخر ستون قرار داشت ،و همگی با دقت گام بر میداشتند

و به عقب و سمت خط الراس کوه میرفتند،ناگهان صدای فریادی از پایین دره بلند شد

صدا نا مفهوم بود،وکسی داشت به این گروه علامت میداد،خیلی زود همه متوجه

شدند که او ، مینهای زیر پای آنها را نشان می دهد!همه به مسیر نگاه می کردند

بجز حمزه که ناگهان پایش روی یک مین که در کنار بوته ای خار قرار داشت،رفت...


....ناگهان صدای مهیبی بلند شد همراه آن در یک لحظه،دود و غبار به صورت همه

خورد و هر کدام یک طرف افتادند.....


حمزه هنگام برگشتن صورتش به سمت مسیر،نمی توانست،مین زیر پایش را ببیند

و با اختلاف چند سانت،از جا پای قبلی بچه ها،پایش روی مین رفته بود،و مین والمر،

به هوا جهیده و در ارتفاع حدود ۳۰ سانتی از زمین منفجر،و پاهای حمزه از بالای زانو

قطع و تمام بدنش سوخته و صورتش،با خون و دود،رنگ عجیبی داشت،که از ورای

اون رنگ،صدای :یا زهرا،یا زهرا....به گوش محمد می رسید...


فقط محمد که ترکش کوچکی خورده بود،امکان کمک به بقیه را داشت.................





ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر 1390ساعت 05:08 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 16 نظر|

Design By : Night Melody