X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

تقدیم به :شهید غلام رزلانسری،شهید ابراهیم ناطقی،شهید عباس پناهدار،شهید حنیف جزایری،شهید ناصر زگلکی،شهید علی اعرابی،و شهید هاشم مدنی،شهید حسن حیدری و ..........




...تا شب، همه بچه ها گیج و منگ بودند و بلا فاصله بعد از آمدن، به محل استقرار،غلام و چند نفر دیگه به بالای دیدگاه رفتند،راه دیدگاه زیاد، با شیب بسیار تندی بود،بچه ها هم خسته از فرار چند ساعته...

هر چه نگاه کردند،اثری از هاشم نبود و چون وقت فرار ،هر کسی به یک طرف رفته بود ،لذا جای دقیقی را هم نمی شد برای دیدن،تعیین کرد !...

شب سه تا از بچه ها(عباس پناهدار و غلام رزلانسری و حسن بصائری) با تویوتا،خودشونو به شور شیرین رسوندن،و جریان را برای محمد و محسن توضیح دادند،و محمد ، محسن،ابراهیم و اعرابی ،همان موقع سوار شدند و به سمت محلی که برادر شجاعیان مستقر بود،براه افتادند...

صبح شده بود و بچه ها نگران از وضعیت هاشم،هنوز با غلام،در مورد رفتن دنبال هاشم یا نرفتن بحث

می کردند،غلام شجاعیان،به عنوان مسئول واحد شناسایی رزمی،باید از جان نیروهایش،حفاظت می کرد،

و از طرف دیگر،محمد ، محسن و ابراهیم ،به خاطر دوستی صمیمانه با هاشم و منحصر به فرد بودن این بچه،تلاش می کردند تا غلام را راضی کنند ،اجازه بده برن دنبال هاشم...

غلام نتونست بچه ها رو راضی کنه که بمونن تا شرایط را بررسی کنه،محمد و محسن با قهر ! از غلام خداحافظی کردند و به سمت شور شیرین حرکت کرده و در بین راه،با غلام رزلانسری و علی اعرابی و...

دیدار کردند تا آخرین وضعیت منطقه و رفتن دنبال هاشم را مرور کنند...

بعد از ظهر راه افتادند و با اتومبیل تویوتا یشان،بچه های تیمها را برداشتند و رفتند به تنگه بیجار،در بین

راه با برادران ارتش هم هماهنگی کردند که وقت رفتن یا برگشتن،نیروهای ارتش،به آنها شلیک نکنند،

چون آنها دستوری برای کمک نداشتند!

شب در سنگر بچه های واحد،شور و هیجانی توام با نگرانی برای هاشم،حاکم بود و هیچکدوم از بچه ها نخوابیدند،تا قبل از اذان صبح همه آماده شدند و بعد از نماز،راه افتادند،هنگام حرکت،صدای جیپ ارتش از پیچ و تاب جاده به گوش رسید،سرگرد فرمانده خط خودش با راننده اش رسید و نیروهای ارتش را به

خط کرد و سریع آنها را با محمد و محسن و حنیف،که هر کدوم تیمی از بچه ها را به همراه داشتند،به

سمت منطقه فرستاد.....

محمد از قسمت جنوبی مسیر و از بالای شیار بیجار،محسن از قسمت شمال تنگه،و حنیف،هم با بچه هایی که در عملیات شناسایی نا فرجام !شرکت داشتند،از کف شیار شروع به کاوش کردند،لحظات

نفس گیری بود،دشمن کاملا آماده و این گروه هم بایستی در روز این کار را می کردند،و تما م گودی ها

 و عوارض را یکی یکی  می گشتند،در بین راه کیسه های خواب،مهمات و تفنگهایی که بچه ها انداخته بودند را پیدا می کردند،حتی تیرباری که عباس پناهدار در یک شیار کوچک انداخته بود را هم پیدا کردند،

ولی اثری از هاشم نبود که نبود.....................

همه چیز غیر از هاشم و تجهیزاتش،پیدا شد و برگردانده شد ،اما دست خالی از داشتن دوست عزیزشان،به تنگه بیجار برگشتند و هر کدام از بچه ها یک طرف رفته بود و گریه می کرد ،محمد هم

یکی یکی اونا رو بغل می کرد تا آرومشون  کنه ولی نمی شد،چند لحظه بعد هیچکس نبود تا محمد رو آروم کنه....................

...به قرارگاه هم اطلاع داده شده بود تا به واسطه شنود بیسیم و رادیوی عراق،شاید خبری از هاشم بدست بیاد،البته این را هم می دونستند که نیروهای اطلاعات و عملیات و شناسایی،اگر اسیر بشن،

عراقیها خبری منتشر نمی کردند تا کاملا تخلیه اطلاعات کنند ! آنهم با انواع و اقسام شکنجه هایی که در فرصت دیگری ،باید به آن پرداخته بشه.................


به این ترتیب،کار راهکار تنگه بیجار به پایان رسید،و دیگر ماندن در آنجا لازم نبود،محمد بچه ها را به دستور غلام،به سمت شور شیرین قدیم،حرکت داد و حالا تیمهای مستقر در این محل زیاد شده بود.

عبداله،زگلکی،رزلانسری،حیدری،و... همه روی مسیر تازه کار می کردند و هر چه جلوتر می رفتند،

به استحکامات و سختی عبور از خط عراق،بیشتر واقف می شدند،روزها و شبها تلاش تیمها انجام

می شد ولی نتیجه ای حاصل نمی شد،تا اینکه غلام با احمد گلزاری ،یک سفر به جنوب کردند،ودر

قرارگاهی که کنار هور در پاسگاه برزگر،با برادر،؛ عزیز؛ دیدن کردند و مخفیانه از قرارگاه برگشتند............




ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390ساعت 03:50 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 11 نظر|

Design By : Night Melody