X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...زمستان ۶۲ بود محمد که در بهار اون سال،بهرام رو از دست داده و در تابستانش ازدواج کرده بود

دیگر تاب و تحمل شهر را نداشت،و روزها خیلی سخت برایش می گذشت،با حنیف ،ابراهیم،رضا

احمد،حسین،محسن،حسن،وحید و....با یک مینی بوس،از تهران و کرج به سمت پادگان ابوذر رفتند.

  نزدیکیهای ظهر بود که به پادگان ابوذر رسیدند و با بچه هایی که اونجا منتظرشون بودند،دیده بوسی

کردند و رفتند داخل ساختمانی که قبلا در نظر گرفته شده بود تا واحد شناسایی رزمی،روزهای اولیه

کارش را آغاز کند،قرار بود با این هسته مرکزی و الحاق دوستان دیگر،این واحد در سرتاسر جبهه غرب

شروع بکار کند و با شناسایی مناطق حساس دشمن و حمله محدود به آن مناطق،آسایش وامنیت

منطقه تحت نفوذ دشمن به هم زده شود...

    اون روزها علی و محمدتقی و احمد گلزاری وچند نفر دیگه به اونها اضافه شدند،و باز چند روز بعد،

ناصر زگلکی و حسن حیدری و... فرماندهی این واحد را برادر غلام به عهده داشت که مستقیما با

عزیز،در قرارگاه نجف،در ارتباط بود...

   کار آموزش و تیم بندی آغاز و به سرعت همه چیز جور می شد و کم کم تیمها به مناطق خودشون

اعزام شدند،محمد و محسن با تیمهاشون به شور و شیرین،و رضا و ابراهیم با تیمهاشون به تنگه

بیجار در شمال میمک رفتند و کار استقرار و دیده بانی شروع و در آینده بقیه ماجراها را خواهم نوشت...........امیدوارم به درد تان بخورد!



پی نوشت: شاید برخی از اسامی را فراموش کرده باشم ولی آنهایی که نوشته می شوند

مستند هستند که برخی هنوز در بین ما هستند و گمنام با روزگار دست وپنجه نرم می کنند.





نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت 05:42 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 13 نظر|

Design By : Night Melody