X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...این قسمت رو تقدیم میکنم به ،سحر،دختری از دیار صبوری...

...ابراهیم را می کشید،از پشت درخت نخل او را کشید آتش زیاد بود و فکر می کرد باید او را ببرد ،تحمل دیدن زینب را بدون جنازه ابراهیم،نداشت از لب خاکریز سمت اروند آنها را با تیربار و خمپاره60 میزدند ابراهیم را روی دوشش انداخت و سینه خیز به سمت عقب می رفت سیمهای برق که روزگاری منطقه را برق رسانی میکرد،روی زمین و لابلای خاک وگل دفن شده بود و کلاف سیمها به بدن ابراهیم گیر می کرد و محمد با فشار او را می کشید بعد از 20-30 متر رحمتی و طالبی هم به او رسیدند و کمکش کردند،یکی گفت بذار آتیش سبکتر بشه ،محمد  میدانست که امکان ماندن جنازه ها هست،بقیه هم آمدند و چند شهید و زخمی را به عقب کشیدند...

در بین راه و عقب تویوتا،در کنار ابراهیم نشست و با او زمزمه کزد که دیشب که آمدی و اورکت بهرام را از تنم در آوردی،من خواب خواب بودم و تو  نگذاشتی من بیدار بشم و خستگی چند روزه و بی خوابی را در من دیدی و مثل همیشه جلو تر از من رفتی و من ماندم و نگاه زینبت..........

اورکت خونی و سوراخ شده بود،آخه ابراهیم با بهرام رابطه ای صمیمانه تر از هر کس دیگر داشت،محمد با خود فکر کرد،تازه دیروز آمد و امروز رفت....

جمعه بود و ظهر آن روز،بوارین آزاد شد...               

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389ساعت 10:11 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 13 نظر|

Design By : Night Melody