X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...پادشاه برای بازدید از ملک و املاکش به بیرون از قصر رفته بود در راه


بازگشت نگهبان پیری را دید که از فرط سرما به خود می پیچید و میلرزید


به او گفت:من به قصر میروم و یکی از لباسهای گرم خودم را برایت میفرستم:


... و پادشاه او را فراموش کرد...!


....صبح که سراغ پیرمرد آمدند، او را یخ زده یافتند،  در کنارش تکه کاغذی پیدا شد،


که روی آن نوشته بود:همیشه با همین لباسهایم در سرما زندگی کردم و گرم بودم


ولی امشب که به من وعده داده شد،!! دیگر تحمل سرما را ندارم....


امان از وعده های بی وفا....


محمد.



نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1389ساعت 08:48 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 5 نظر|

Design By : Night Melody