X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

رفت کنار پنجره ٬عکس منوچهر را روی حجله دید.تنها عکسی بود که با لباس فرم انداخته بود. زمان جنگ چه قدر منتظر چنین روزی بود٬اما حالا نه .گفت :(یادت باشد تنها رفتی . ویزا آماده شده . امروز باید با هم می رفتیم....) گریه امانش نداد . دلش می خواست بدود جایی که انتها ندارد و منوچهر را صدا بزند .این چند روزه اسم منوچهر عقده شده بود توی گلو ش.دوید بالای پشت بام. نشست کف زمین واز ته دل منوچهر را صدا زد ،آن قدر که سبک شد....



ا ینک شوکران شهید مدق به روایت همسر

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1389ساعت 12:03 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 19 نظر|

Design By : Night Melody