X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

چه قدر شکسته شده بودی محمد.این را وقتی سرت را از روی فرمان ماشین بلند کردی ٬فهمیدم.از آن همه چینی که به پیشانیت افتاده بود٬از آن همه تارهای سفیدی که بین ریش ها یت دویده بود.آمده بودم دعوایت کنم .بگویم تو چه مردی هستی که زن و بچه ات را شش ماه به امان خدا ول می کنی و می روی ؟بعد هم که دیدم خوابت برده ٬ می خواستم بگویم بعد از این همه وقت هم که ما آمده ایم ٬ خوابت برده.اما همه این ها تا وقتی بود که چشم هایت را باز نکرده بودی.خسته بودی محمد ٬خسته.این یکی را از سرخی چشم هایت که انگار خاطره ی خواب را هم فراموش کرده بودند ٬ فهمیدم.واز نگاهت که انگار سنگینی همه ی غم های دنیا را روی دوشش گذاشته بودند.

یادت هست ؟نتوانستم چیزی بگویم.حتا نتوانستم جواب سلامت را بدهم .فقط دلم می خواست بگویم دلم برایت تنگ شده تنگ تنگ...

نیمه پنهان ماه عبادیان به روایت همسرشهید

نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1389ساعت 11:00 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 9 نظر|

Design By : Night Melody