X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

نگاه کردن به ابرهای سفید و خوش‌حالت در آسمان آبی و زیبا می‌توانست بسیار جذاب باشد، اما دو چشم درشت و غمگین طوری به حرکت آنها نگاه می‌کرد که گویی دلش همراه تمام آن زیبایی‌ها رهسپار جایی می‌شد که تپشش را مدیون آن بود.

محمد کمی با یغلبی‌اش بازی کرد و به سوی دیگ غذا رفت تا سهمیه‌اش را بگیرد. او این روزها اصلاً حوصله نداشت. او به جایی پرت حوالی ایذه منتقل شده بود، درست کنار تلمبه‌خانه‌های نفتی و در پدافند هوایی مشغول کار بود، جایی که هیچ خبری از جنگ نبود و او دلش می‌خواست به جبهه برود و کارهای مفیدتری انجام دهد.

گوشه‌ای رفت و روی خاک‌ها نشست. با بی‌میلی غذا می‌خورد و فکر می‌کرد. سعی داشت برای مرخصی رفتنش برنامه‌ریزی کند.

او گاهی سری به نامزدش مینا می‌زد و سریع برمی‌گشت، اما این بار دوست داشت کار بهتری انجام دهد.

یکی از دوستانش به نام اصغر به سوی او رفت و کنارش نشست.

-       چه طوری محمد آقا؟

محمد لبخندی زد.

-       خوبم.

-       چرا تنها نشستی؟

-       دارم فکر می‌کنم.

اصغر بهت‌زده نگاهش کرد.

-       فکر می‌کنی؟ طوری شده محمد؟ اگه کمکی از دست ما برمیاد بگو.

-       نوکرتم. نه بابا، مشکلی نیس، راستش داشتم فکر می‌کردم تو مرخصیام برم جبهه.

-       جدی؟ چرا جبهه؟ تو مگه نامزد نداری، چرا پیش اون نمی‌ری؟

-       پیش اونم می‌رم. ولی خیلی دوست دارم برم جنگ، از سکوت و راکد بودن اینجا هیچ خوشم نمی‌یاد.

محمد با اشاره سر و دست آن کوه‌های خشک را نشان داد. اصغر نفس عمیقی کشید.

-       دلت واسه نامزدت تنگ نمی‌شه؟

-       نه.

محمد آن‌قدر با صراحت و قدرت این کلمه را بیان کرد که باعث تعجب و خنده اصغر شد.

-       ای بابا، چرا؟ هرکی نامزد داره لَه لَه می‌زنه تا بره اونو ببینه. اون وقت تو اینجوری می‌گی؟

-       می‌دونی، من دلم واسه جبهه تنگ می‌شه، نه واسه نامزدم. روز اولم بهش گفتم همه کس من این تفنگه.

اصغر گازی به نانش زد و جرعه‌ای از آب قمقمه‌اش را نوشید، شانه‌ای بالا انداخت و به فکر فرو رفت. لحظه‌ای بعد گفت: «حالا می‌خوای چی کار کنی؟»

محمد متفکرانه قلوه سنگ کوچکی را برداشت و مستقیم به جلو پرتاب کرد.

-       می‌خوام این سری برم پیش داداشم تو جبهه.

-       جدی؟ اون کجاست؟

-       کامیاران.

-       می‌خوای منم باهات بیام؟

-       اگه دوست داری بیا.

آنها قرار مدارهایشان را برای دو روز آینده گذاشتند تا به جبهه بروند و در جنگ شرکت کنند.

ادامه دارد......

نوشته شده در شنبه 24 مرداد 1388ساعت 06:27 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 1 نظر|

Design By : Night Melody