نگاه کردن به ابرهای سفید و خوشحالت در آسمان آبی و زیبا میتوانست بسیار جذاب باشد، اما دو چشم درشت و غمگین طوری به حرکت آنها نگاه میکرد که گویی دلش همراه تمام آن زیباییها رهسپار جایی میشد که تپشش را مدیون آن بود.
محمد کمی با یغلبیاش بازی کرد و به سوی دیگ غذا رفت تا سهمیهاش را بگیرد. او این روزها اصلاً حوصله نداشت. او به جایی پرت حوالی ایذه منتقل شده بود، درست کنار تلمبهخانههای نفتی و در پدافند هوایی مشغول کار بود، جایی که هیچ خبری از جنگ نبود و او دلش میخواست به جبهه برود و کارهای مفیدتری انجام دهد.
گوشهای رفت و روی خاکها نشست. با بیمیلی غذا میخورد و فکر میکرد. سعی داشت برای مرخصی رفتنش برنامهریزی کند.
او گاهی سری به نامزدش مینا میزد و سریع برمیگشت، اما این بار دوست داشت کار بهتری انجام دهد.
یکی از دوستانش به نام اصغر به سوی او رفت و کنارش نشست.
- چه طوری محمد آقا؟
محمد لبخندی زد.
- خوبم.
- چرا تنها نشستی؟
- دارم فکر میکنم.
اصغر بهتزده نگاهش کرد.
- فکر میکنی؟ طوری شده محمد؟ اگه کمکی از دست ما برمیاد بگو.
- نوکرتم. نه بابا، مشکلی نیس، راستش داشتم فکر میکردم تو مرخصیام برم جبهه.
- جدی؟ چرا جبهه؟ تو مگه نامزد نداری، چرا پیش اون نمیری؟
- پیش اونم میرم. ولی خیلی دوست دارم برم جنگ، از سکوت و راکد بودن اینجا هیچ خوشم نمییاد.
محمد با اشاره سر و دست آن کوههای خشک را نشان داد. اصغر نفس عمیقی کشید.
- دلت واسه نامزدت تنگ نمیشه؟
- نه.
محمد آنقدر با صراحت و قدرت این کلمه را بیان کرد که باعث تعجب و خنده اصغر شد.
- ای بابا، چرا؟ هرکی نامزد داره لَه لَه میزنه تا بره اونو ببینه. اون وقت تو اینجوری میگی؟
- میدونی، من دلم واسه جبهه تنگ میشه، نه واسه نامزدم. روز اولم بهش گفتم همه کس من این تفنگه.
اصغر گازی به نانش زد و جرعهای از آب قمقمهاش را نوشید، شانهای بالا انداخت و به فکر فرو رفت. لحظهای بعد گفت: «حالا میخوای چی کار کنی؟»
محمد متفکرانه قلوه سنگ کوچکی را برداشت و مستقیم به جلو پرتاب کرد.
- میخوام این سری برم پیش داداشم تو جبهه.
- جدی؟ اون کجاست؟
- کامیاران.
- میخوای منم باهات بیام؟
- اگه دوست داری بیا.
آنها قرار مدارهایشان را برای دو روز آینده گذاشتند تا به جبهه بروند و در جنگ شرکت کنند.
ادامه دارد......
فردای آن روز تمام خانواده در تکاپو بودند تا مراسمی خوب و در شأن خانوادهها برگزار کنند. هرکس به سویی میرفت و گاهی با شتاب وسایلی را جابهجا میکرد. همهمهها نیز بالا میگرفت و گاهی آنقدر همه آرام و بیصدا کارهایشان را انجام میدادند که گویی هیچ کس در آن خانه بزرگ نیست.
محمد از صبح زود بیرون رفته بود تا برخی مایحتاج خانه را تهیه کند.
مراسم عقدکنان آرام آرام داشت شکل میگرفت، همه چیز محیا بود، از میوه و شیرینی گرفته تا غذا که در دیگها آماده میشد.
بیشتر فامیل آنجا حضور داشتند، حالا یا برای بخوربخور و یا برای کمک کردن به خانواده محمد که همیشه مشکلات فامیل را حل و فصل میکردند.
محمد چند سری کارتن را از روی موتور دوستش زمین گذاشت و یکی از اهالی خانه را صدا زد تا به کمکش برود. مادر با عجله به سوی او رفت و گفت: «کجایی مادر؟»
محمد متعجب نگاهش کرد.
- خب رفته بودم اینا رو بیارم.
و با سر جعبهها را نشان داد. مادر لبخندی زد.
- باشه. حالا بیا تو. عاقد اومده.
محمد دستی به لباسها و سپس موهای پرپشت و لَختش کشید که مثلاً آنها را مرتب کند. اما به محض اینکه دستش را از روی موهایش برداشت بار دیگر موها ریخت روی پیشانیاش. خندهاش گرفت و به آن اهمیت نداد.
به سوی اتاقی رفت که قرار بود عقد آنجا خوانده شود. به محض ورودش متوجه شش صندلی شد. به مادر نگاه کرد.
- مامان چرا شیش تا صندلی گذاشتین؟
مادر با تعجب نگاهش کرد.
- وا. یعنی چه؟ خب خواهر و برادرت با خودت دیگه!
محمد هاج و واج بود، با صحبتهایی که دیروز با مینا کرده بود، بعید میدانست توانسته باشد او را سر سفره عقد بکشاند. شاید این هم میتوانست یک تنوع در زندگی او ایجاد کند و با همسرش به بسیاری از هیجانات دست یابد.
اما مینا آرام و احساساتی بود، دختری خجالتی و کمرو که حتی خجالت میکشید جلوی محمد روسریاش را بردارد و وقتی میخواستند پس از عقد، عکس بیندازند او طوری کز کرده بود که انگار بزرگترین گناه را مرتکب شده.
محمد هم علیرغم شیطنتهای جوانیاش در این مورد بهخصوص خجالت کشید، اینکه در کنار یک زن دیگر غیر از محارمش بایستد و عکس بیندازد. او دوست داشت سریعتر از این وضع خلاص شود وگرنه ممکن بود جور دیگری مجلس را ترک کند!
پس از اتمام مراسم عقد و عکس گرفتن، پذیرایی از میهمانان صورت گرفت.
بهرام، برادر کوچکتر محمد وارد خانه شد و با دیدن مراسم، بسیار به وجد آمد. او مدتی منزل نبود و مشغول آموزش دادن اسلحه به کسانی بود که میخواستند به جنگ بروند.
- اینجا چه خبره؟
مادر با شادمانی به سویش رفت و گفت: «عروسیه خواهر و برادراته.»
- جدی؟ کی با کی؟!
- بیتا با آقا محسن، محمد و سعیدم با خواهرای آقا محسن!
بهرام از تعجب چشمانش گشاد شد.
- نه! محمدم قاتی مرغا شد؟
اینک محمد کنار او بود و میخندید. رو به محمد ادامه داد:
- تو چرا محمد؟
- بالاخره دیگه!
- باشه. در هر حال انشاءا… خوشبخت بشین.
جشن ادامه پیدا کرد تا اینکه یواش یواش میهمانان برمیخاستند و با آرزوی خوشبختی برای سه عروس و داماد مجلس را ترک میکردند. آنچه باقی مانده بود دوستان و فامیل بسیار نزدیک و طراز اول خانواده بودند.
اینک جوانان فرصت داشتند تا خوشحالیشان را تکمیل کنند. در حیاط خانه محمد یک استخر بود، یکی یکی یکدیگر را هول میدادند داخل استخر و میخندیدند.
نوبت محمد شد، چند نفر به سوی او رفتند و محمد را با شتاب داخل استخر پرتاب کردند و او هرچه تلاش کرد نتوانست مانع کارشان شود. وقتی سر را بیرون آورد، با فریاد گفت: «صبر کنید الان به حسابتون میرسم!»
او با سرعت از آب خارج شد و دوید به دنبال کسانی که آن بلا را به سرش آورده بودند. سوزش آهک بسیار زیاد است، پس آنها را رها کرد و بار دیگر خود را به استخر رساند و پرید داخلش تا آهکها شسته شوند.
زنها از داخل خانه این کارها را نگاه میکردند. مینا از دیدن همسرش دلش قنج میرفت و آرام میخندید.
ادامه دارد
محمد همه شور و شوق خود را برای رفتن به جنگ؛ به سویی دیگر، یعنی رفتن به سربازی متمرکز کرده بود، چراکه به تازگی مورد قهر سپاه قرار گرفته و از سوی آنها طرد شده بود.
او با دفترچه اعزام به خدمت به خانه بازگشت و حال و هوای خودش را داشت. دلش برای خودش میسوخت که این همه فداکاری کرده اما در آخر کار از او خواستند بسیار محترمانه به خانه بازگردد و جایی در پادگان سپاه ندارد.
اما پویا بودن ذهنش و اینکه حتی یک لحظه هم نمیتوانست در جایی ثابت بماند باعث میشد همه راهها را امتحان کند و هرگز از ریسک کردن هراسی نداشت.
او فکر میکرد و نقشهها برای آینده میکشید و ناگهان تمام قصرهایی که در ذهنش ساخته بود را با پرتاب کردن سنگی به سویی، خراب میکرد! گاهی نیز به هیچ چیز فکر نمیکرد و بیهدف به زمین و آسمان مینگریست. اما او جوان و پرانرژی بود و راکد بودن را دوست نداشت.
وارد خانه شد و از دیدن جوّ شلوغ آنجا متعجب بود. مادر به سویش رفت و با شادی گفت: «جمعه عقد کنونه.» محمد مبهوت و با لبخند او را نگاه کرد.
- کی؟
- آقا محسن با خواهرت بیتا.
محمد خندهاش گرفت. به یاد آورد همین چند وقت پیش در پادگان آموزشی بسیج با محسن بگو مگوی تندی داشته، و حالا این مرد چشمسبز میخواهد شوهرخواهرش شود.
- چه خوب. مبارکه.
- سعیدم میخواد خواهرشو بگیره.
- جدی؟ چهطور شد یه دفعه…؟
- رفتیم شهرستانشون دیدم دختره خیلی خانومه، خوشم اومد خواستگاریش کردم واسه داداشت.
- مبارکه.
مادر من و منی کرد و گفت: «محمد جان تو نمیخوای زن بگیری؟!»
محمد با شوخی گفت: «چرا. اگه باشه بدم نمییاد!»
مادر بسیار خوشحال گفت: «آقا محسن یه خواهر دیگه هم داره. خیلی دختر خوب و نجیبیه. اونو برات خواستگاری کنم؟»
- آره!
مادر از اینکه جواب مثبت پسرش را گرفته بود از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. او به سوی پدر رفت و از آنها خواست تا بروند مینا را بیاورند تا بلکه محمد را هم سروسامان بدهد.
پدر و محسن شبانه به سوی شهرستان رفتند و با دخترک صبح زود برگشتند. محمد هاج و واج به آنها نگاه میکرد. به سوی مادر رفت و گفت: «مامان من شوخی کردم.» مادر لبخندی زد.
- عیب نداره. حالا برو یه صحبتی باهاش بکن.
محمد در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود و نمیدانست باید چه کند. به سوی اتاق رفت و با فاصله از مینا نشست. او از همه چیز حرف میزد، اصولاً محمد وراجی شیرینسخن بود!
اما مینا لام تا کام حرف نمیزد، چادرش را کشیده بود توی صورتش و فقط میشنید. محمد این وضع را دوست نداشت، پس برای حسن ختام جلسه خواستگاری، اسلحهاش را روبهروی مینا گذاشت و گفت: «ببین ماها جونمون نوک گلولههای تفنگه، نمیدونیم زنده میمونیم یا نه. بعدم که جنگه، ممکنه بریم سربازی، بریم جبهه و این ور و اون ور.»
مینا دلش قنج میرفت وقتی جسارت و شهامت محمد را میدید، اما شرم و حیا اجازه نمیداد چیزی بگوید و یا ابراز شادمانی کند از مصاحبت با چنین مرد جسور و حرّاف و دوست داشتنی. اما باید چیزی میگفت تا این جوان زیبا و شجاع را تصاحب کند. آرام گفت: «من نمیدونم. آقا محسن وکیل من هستن. من نمیتونم با شما حرف بزنم!»
محمد برخاست.
- خب پس خداحافظ!
محمد از اتاق خارج شد. از جوابی که شنیده بود متحیر و کمی ناراحت بود. اما به همان سرعت که ناراحت شده بود آن مسئله را فراموش شده قلمداد کرد، چون هدفش را قبلاً تعیین کرده بود، پس بود و نبود یک همسر نمیتوانست تفاوتی برایش داشته باشد. او نمیدانست در آینده چه اتفاقی میافتد، فکر میکرد میرود جنگ کشته میشود و یا گروهکها او را ترور میکنند، او میاندیشید زندگی نمیکند و همه چیز را موقت میدید.
مادر به سویش رفت.
- چی شد مادر؟
محمد خلاصه مطلب را برایش گفت و پاسخی که از مینا شنیده بود را هم به مادرش اعلام کرد. مادر لبخندی زد.
- خب، یعنی قبولت کرده مادر.
محمد شانهاش را بالا انداخت و از مادر دور شد.
ادامه دارد.....
مسیر سرسبز شمال برای همه دلچسب و مفرح بود. دخترها در اتوبوس ترانه میخواندند، شوخی میکردند و میخندیدند. مینا و علی هم به درخواست محمد آمده بودند تا در تفریح آنها شریک شوند.
ویلای آنها کنار یک رودخانه بزرگ و زیبا بود. یک خانه بزرگ و دو طبقه. محمد گفت: «خب بچهها، طبقه دوم واسه شماها که برین راحت باشین. طبقه اولم واسه من و مینا. حالا برین جابهجا شین.»
بچهها با سروصدای زیاد رفتند تا مستقر شوند. آتنا و علی هم آنها را همراهی میکردند. مینا گوشهای نشست.
- جای قشنگیه.
محمد لبخندی زد.
- آره. منم خوشم اومد. کاش میشد یه همچین جایی رو میخریدم. دیگه راحت بودیم.
مینا خوشش نیامد.
- واسه چی راحت بودی؟
- خب بهخاطر تو و علی میگم، نمیشه که من همیشه بچهها رو بیارم، دلم میخواد یه وقتایی با تو و علی تنها باشم.
مینا پوزخندی زد، برخاست و به سوی اتاقی رفت تا وسایلش را در آنها بگذارد. محمد کمی دلخور شد. هرگز دلیل موضعگیریهای عجیب مینا را درک نمیکرد.
دخترها همانگونه که با سروصدا رفتند بالا، برگشتند پایین و همه با هم گفتند: «بابا بریم رودخونه.» محمد از انرژی آنها متعجب شد.
- بابا جان شما تازه رسیدین، یه کم استراحت کنید، بعد.
اما آنها کوچکترین توجهی به حرف پدر نکردند و دویدند به سوی رودخانه. آتنا هم به دنبالشان میدوید تا کار خطرناکی نکنند. علی هم که پس از مدتها خواهرخواندههایش را دیده بود نمیتوانست آرام بگیرد.
محمد بسیار خوشحال بود. به اتاق مینا رفت. او سرش را بسته بود و میخواست بخوابد. محمد ترسید.
- چی شده مینا؟ حالت خوب نیست؟
- نه. کمی سرم درد میکنه. استراحت کنم خوب میشم.
- مطمئنی نیاز نداری ببرمت دکتر؟
- نه.
محمد از اتاق او خارج شد و به سوی تراس ویلا رفت تا بچهها را ببیند. آتنا او را دید و از اینکه تنها بود تعجب کرد، به سویش رفت.
- مینا کجاست؟
محمد با دلخوری گفت: «مثل اینکه سرش درد میکنه، خوابیده.»
- واسه چی؟ اون که حالش خوب بود.
- نمیدونم.
- من میرم پیشش.
محمد آه بلندی کشید، او در هیچ شرایطی حاضر نبود همسرش را جلوی زنهای دیگر خراب کند، پس در مقابل واکنشهای بچگانه همسرش فقط سکوت میکرد.
آتنا دستی به موهای خوش حالت و مشکی مینا کشید.
- چی شده عزیزم؟ چرا سرت درد میکنه؟
مینا به سوی او چرخید. لبخندی زد.
- کمی سرم درد میکنه. فقط همین.
- مطمئن باشم؟
- آره.
- ولی تو حالت خوب بود. مینا تو با چی یا با کی داری لج میکنی دختر؟ چرا اینقدر به خودت سخت میگیری؟ نیگا کن به علی، نیگا چقدر با بچهها خوب میجوشه. تو چرا خودتو عذاب میدی؟
مینا برخاست، کمی چشمش سرخ شد، اما سعی کرد گریه نکند.
- من با بچهها مشکل ندارم آتنا جون.
- پس با کی مشکل داری؟ با پرسنل، با من؟
مینا او را صمیمانه دوست داشت و مثل یک خواهر به او نگاه میکرد، او به آتنا بسیار اعتماد داشت و برایش احترام قائل بود.
- نه عزیزم، با تو چرا؟ تو که همیشه مراقب منی.
- پس کی؟
مینا سر را به زیر انداخت. او خجالت میکشید حرف بزند. اما همه اعتماد به نفس خود را جمع کرد و گفت: «من شوهرمو میخوام.» آتنا بهتزده نگاهش کرد.
- چی میگی مینا. شوهرت که پیشته، مال خودته، کسی اونو تصاحب نکرده، در ضمن اونم که هیچ وقت برای تو و علی کم نذاشته عزیزم. پس چرا فکر میکنی اونو از دست دادی؟
- نمیدونم. دلم میخواد همش دور و بر خودم باشه.
آتنا خندهاش گرفت.
- اون بدبخت که میخواست تو بیای مجتمع، با بچهها باشی، کنار اون باشی، خودت قبول نکردی.
- راستش… راستش آتنا جون، وقتی میبینم اون با زنهای دیگه راحته و اونا دوستش دارن، مورمورم میشه، احساس میکنم… دوست ندارم دیگه… اگه خودت جای من بودی چی کار میکردی؟
- نمیدونم. حالا که جات نیستم. ولی اینو میدونم که دخترا تو رو دوست دارن، باهاشون بجوش، مطمئن باش ارتباط خوبی باهات برقرار میکنن.
مینا نفس عمیقی کشید.
- اونا حتی به من مامانم نمیگن!
- خب عزیزم تو خودت از روز اول جلوی این بیچارهها موضع گرفتی، اونام از در احترام باهات وارد شدن، ولی من باهاشون رفیق شدم، باهاشون قاتی شدم، حالا هم به من میگن مامان.
- محمد نظرش چیه؟
- اون دوست داشت بچهها به تو بگن مامان، چون خیلی دوست داره.
- جدی میگی؟
- دروغم چیه؟ آخه اون کجا میتونه زن صبور و خشگلی مثل تو پیدا کنه؟
مینا از تعریف آخر آتنا خوشش آمد و لبخند عمیقی زد. آتنا ادامه داد:
- خب حالا نمییای؟ بچهها تو رودخونه دارن غوغا میکنن، پاشو بریم، خوش میگذره.
- باشه بعداً. بذار کمی استراحت کنم.
آتنا هوای دهانش را محکم بیرون داد و برخاست. میدانست که اصرار بیفایده است و حتی حس میکرد مینا حسود نیست فقط کمی توجه بیشتر میتوانست او را از این وضع خارج کند و همة این حرفها که «شوهرمو میخوام» و از این جور حرفها فقط بهانه است، وگرنه میتوانست از روز اول مانع کار همسرش شود، اما این کار را نکرد چون خودش هم دلش به حال دختران میسوخت و دوست داشت کمکی باشد، اما روشش را بلد نبود. شاید هم همین آزارش میداد.
- باشه. هر جور راحتی. استراحت کن.
آتنا به سوی محمد رفت از او گذشت و به بچهها ملحق شد.محمد با دقت به شور و حرارت دختران نگاه میکرد، به یاد کودکی و جوانی خودش افتاد که با چه نشاطی لحظات را سپری میکردند، به مینا اندیشید، آیا ورود او در زندگیاش یک اشتباه بود؟!
ادامه دارد.....
افق نسل علی را قمری پیدا شد خلق را رهبر صاحب نظری پیدا شد
پدر پیر خرد را پـــسری پیدا شد بلکه بر ملــت قران پدری پیدا شد
هر که خواهد رخ تابنده احمد بیند
چهره منتمم آل محمد( ص ) بیند
میلاد امام هدایت ومنجی عالم بشریت بر همگان٬ بخصوص بر عاشقان آن حضرت مبارک باد
نشاط تابستانی در رگهای همه جریان پیدا کرده و تکاپویی زیاد در مجتمع ایجاد شده بود که باعث به وجد آمدن همه پرسنل میشد.
جای آنها تغییر کرده بود و محمد مجبور نبود هر ماه اجاره ساختمان بدهد، بنیاد خودش آن خانه بزرگ را در اختیار آنها قرار داده و کمی از استرسهای محمد و آتنا را کاسته بود. آنجا یک ویلای جنوبی بزرگ و نسبتاً قدیمی بود که محمد با تلاش تبدیلش کرد به مکانی برای زندگی. چند آلاچیق هم در حیاط درست کرده بودند تا بچهها بتوانند در آن جا تفریح کنند و یا درس بخوانند.
محمد زیر یکی از آلاچیقها نشسته و چند برگه را مرور میکرد. او خوشحال بود و میشد آن را از لبخندی که بر لب داشت، فهمید.
آتنا هم که یک پایه مهم در مجتمع یاس بود به سوی او رفت تا در شادیاش شریک شود.
- چی کار میکنی محمد؟
- هیچی، دارم این برگهها رو مرور میکنم.
آتنا دو لیوان شربت به همراه داشت، یکی را برداشت و جرعهای نوشید. او هم برگهها را نگاه میکرد.
- آره. خیلی خوب شد سهام شرکت موسیقی رو خریدی، حالا کمی از نظر مالی بیشتر میتونیم به بچهها رسیدگی کنیم.
- منم نگران بودم.
نگاهی به آتنا کرد و ادامه داد:
- بفرما شربت!
آتنا خندهاش گرفت.
- فکر میکنی سود خوبی داشته باشه؟
- آره. تازه قراره خودمم برم یه ساز یاد بگیرم!
- جدی میگی؟
- آره. باید بدونم موسیقی چیه. هم تئوری، هم عملی
- حالا چه سازی میخوای کار کنی؟
- احتمالاً گیتار. چون همیشه دوست داشتم.
- این عالیه. از کی؟
- به زودی.
محمد اخیراً سهامدار شرکت موسیقی آوای مهر شده بود، او این سهام را بهخاطر دخترها خریداری کرد تا پشتوانه مالی بنیاد یاس را بالا ببرد چراکه به تازگی چند بازدیدکننده به آنجا سرک کشیده بودند و به آنها پیشنهاد دادند بروند و در نماز جمعه از مردم کمک بگیرند، این مسئله باعث تنش زیاد بین محمد و آتنا شده بود، آنها اعتقاد داشتند آنها و دخترانشان گدا نیستند، اما آتنا عکسالعملش تندتر و باعث پرخاشش به محمد شده بود.
آنها برای دخترانشان ارزش و شخصیت قایل بودند و مطرح شدنشان در جای بزرگی مثل نماز جمعه میتوانست پیامدهای بدی داشته باشد. محمد ادامه داد:
- راستی واسه چند روز دیگه یه ویلا گرفتم تو شمال، به بچهها بگو آماده باشن که میریم مسافرت.
آتنا خیلی خوشحال شد.
- وای چقدر خوب. واقعاً احتیاج داشتیم به این مسافرت. الان میرم بهشون میگم.
شنیدن چنین خبر بینظیری از سوی بچهها همراه بود با جیغ و فریادهای دخترانه!
محمد که هنوز در حیاط بود از صدای بچهها خندهاش گرفت و در دل ذوق کرد که میتواند تا این حد بچههایش را خوشحال کند.
ادامه دارد.......
چشمان از حدقه درآمده و دهان نیمه باز برسام روی پسر بچهای چند روزه که در کالسکهای مجلل گوشه پیادهرو رها شده بود، باعث شگفتی عابرین میشد.
آرام دستش را روی صورت سرخ کودک گذاشت، از حرارت غیرمعمولیاش فهمید که طفل تب دارد.
به اطراف نگاه کرد. هیچ کسی را ندید. لبی به دندان گزید، نمیدانست با آن نوزاد سر راهی چه کند. اگر به نیروی انتظامی واگذارش میکرد حتماً او را به شیرخوارگاه میبردند، باید فکر بهتری میکرد تا نوزاد صاحب خانواده شود، پیش از اینکه چیزی بفهمد.
بهترین و اولین گزینهای که میتوانست او را راهنمایی کند، محمد بود. پس با او تماس گرفت.
- سلام محمد. حدس بزن چی پیدا کردم.
- سلام، چی؟ یه گونی پول؟!
برسام خندهاش گرفت.
- نه بابا، یه بچه.
محمد گوشهایش تیز شد.
- چی؟ کجا؟
- تهران، گوشه پیادهرو، طفلی رو گذاشتن سر راه، تو کجایی؟
- اتفاقاً منم تهرانم. بگو کجایی بیام پیشت.
برسام با نگاه کردن به تابلو خیابانها آدرس را به محمد داد و او با سرعت خود را به برسام رساند.
آتنا هم که باید یک سری لوازم برای دختران مجتمع میخرید همراهش بود. هر دو از دیدن نوزاد دلشان ریش شد.
محمد به برسام گفت: «اطراف رو خوب گشتی، کسی رو ندیدی؟»
- آره، حتی از یکی دو تا از همسایهها هم پرسیدم، اونا هم چیزی نمیدونستن و بچه رو نمیشناختن.
اینک آتنا طفل را بغل کرده بود. رو به محمد گفت: «به نظر میرسه از خانواده متمولی باشه، چون خیلی وسایلش شیک و پیکه.»
محمد با نگرانی گفت: «آره، همینم ناراحتم میکنه. ببینش.»
محمد از گونههای قرمز کودک حدس زد، او وضعیت بدنی مناسبی نداشته و بیمار است.
برسام گفت: «حالا چی کارش میکنی؟»
- میبرمش پیش خودم. یه خانواده پسر میخواست، میدمش به اونا.
- دنبال خانوادهاش میگردین؟
- البته که این کار رو میکنیم، منظورم بعد از پیگیریهامون بود.
برسام لبخندی زد.
- حالا که تا اینجا اومدین، بریم خونه من، هم استراحت کنین، هم…
محمد با اشاره سر آتنا را نشان داد و برسام فهمید نباید چنین درخواستی کند، شاید آتنا دوست نداشته باشد با دو مرد غریبه در یک خانه باشد.
محمد به سرعت گفت: «نه، ممنون. باید بریم مجتمع. تازه باید این بچه رو هم ببریم.»
- باشه. هر جور راحتین.
برسام از آنها خداحافظی کرد و رفت. آتنا گفت: «محمد موافقی من امشب اینو ببرم خونه؟»
محمد با صراحت گفت: «نه.»
- وا، چرا؟
- چون شما از بچهداری چیزی نمیدونی، مادرتم شاید دلش نخواد از بچه مراقبت کنه.
آتنا با دلخوری گفت: «خیلی خوبم میتونم بچهداری کنم.»
- جدی؟ چند تا بچه بزرگ کردی؟
آتنا مجرد بود و محمد کاملاً درست میگفت.
- خیلی خب، حالا چی کارش کنیم؟
- من احساس میکنم بچه تب داره، میبرمش شب خونمون. مینا اینا میدونن چی کار کنن.
اینک آتنا کالسکه بچه را پشت ماشین میگذاشت.
- باشه. هر چی تو بگی، شایدم اصلاً حق با تو باشه.
- اصلاً شک نکن که حق با منه!
محمد پشت فرمان نشست و آتنا کنارش تا بتواند بچه را نگه دارد.
آتنا تمام مدت به چهره معصوم طفل نگاه میکرد و دلش برای او میسوخت.
- عجب پدر و مادر سنگدلی.
- ما شرایطشونو نمیدونیم، پس نمیتونیم قضاوت کنیم.
- نمیدونم. ولی چرا این طفل معصوم رو به وجود میارن که حالا بخوان بذارنش سر راه؟
محمد به فکر فرو رفت. از دیدن این صحنهها قلبش میلرزید و آنقدر ناراحت میشد که دلش نمیخواست به آن فکر کند و یا در موردش حرف بزند.
ادامه دارد......
گفتگوی آنها ادامه پیدا کرد تا زمانی که بچهها یکی یکی از مدرسه برگشتند.
یکی از دخترها به سوی آتنا رفت و گفت: «مامان آتنا، غزل نیومد خونه. گفت دیگه دوست نداره بیاد اینجا!»
محمد و آتنا بهتزده یکدیگر را نگاه کردند. آتنا گفت: «باشه. تو برو.» و رو به محمد ادامه داد:
- باید بریم دنبالش، برامون مسئولیت داره.
- موافقم. ولی کجا بریم؟
- احتمالاً رفته خونه خواهر بزرگترش. بریم اونجا.
محمد به سرعت ماشین را روشن کرد و به همراه آتنا و یکی دیگر از پرسنل روانه آنجا شدند.
خواهر غزل با ناراحتی در را گشود و با دیدن آنها بسیار خوشحال شد، او با التماس گفت: «تو رو خدا غزل رو ببرید. شوهرم ناراحت میشه اون اینجا بمونه.»
آتنا گفت: «الان کجاست؟»
- بالا.
محمد مجبور بود در ماشین بماند ولی تمام صحنهها را میدید. آتنا به سرعت خود را به طبقات بالایی رساند و فهمید غزل به سوی بام رفته. او هم به دنبالش دوید. غزل با پرش به بام همسایه رفت، آتنا هم چنین کرد و او را محکم گرفت. غزل سعی میکرد از دست او فرار کند، اما آتنا اجازه نداد.
- ولم کن… ولم کن.
- آروم باش دختر، آروم… تو چت شده.
آتنا اینک با آرامش او را به آغوش کشیده و سعی میکرد با نوازش او را هم آرام کند. غزل شروع به گریستن کرد.
- من نمیخوام برگردم مجتمع. من خانواده خودمو میخوام.
- ما داریم روشون کار میکنیم، کمی زمان میبره… اونا… اونا… چطور بگم… یه جورایی سخت تو رو میتونن بپذیرن… فرار تو از خونه براشون خیلی دردناک بود… هم بامیفهمی که… فکر میکنن بیآبرو شدن… پس سعی کن با ما همکاری کنی تا ما آرامش بیشتر اونا رو برای پذیرش تو آماده کنیم. میفهمی غزل؟
اینک غزل نه گریه میکرد و نه هیچ کار دیگر، حلقهای از اشک در چشمش جمع و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. نمیدانست گناه را از خودش بداند و یا خانواده متحجرش که دائم برای او سختگیریهای عجیب و غریب اعمال میکردند. آتنا او را پایین آورد و سوار ماشین شدند. محمد هیچ نگفت چون میدانست آتنا به کارش وارد است و به اندازه کافی با غزل حرف زده.
آنها به مجتمع رسیدند. قبل از اینکه وارد شوند، غزل به سوی محمد رفت و نشست روبهروی او.
- بابا، معذرت میخوام.
محمد با محبت نگاهش کرد، اگرچه گاهی بچهها را تنبیه میکرد و این را لازم میدانست تا دخترها لوس نشوند، اما در آن لحظه درک میکرد دخترک چقدر احساس تهی بودن میکند. دستش را روی سر غزل گذاشت.
- پاشو دخترم. پاشو برو دست و صورتتو بشور، شامتو بخور، بعد استراحت کن. ولی سعی کن دیگه تکرار نشه، چون دفعه بعد نمییام دنبالت.
- چشم.
غزل، آتنا و پرسنل دیگر رفتند. اما محمد همچنان در حیاط ماند. بغض گلویش را گرفت.
اواز ته دل دلش برای این دختران میسوخت و امیدوار بود بتواند در هدفش موفق شود
.... ادامه دارد
- آره عزیزم. میبینی چقدر نازه.
سپس با چهرهای جدیتر رو به محمد گفت: «محمد جان، من نگران بچهام.»
- چرا؟
- خب تو یه مردی، خوابت سنگینه، ممکنه یادت بره این بچه پیشت خوابیده. میگم من یه تشک پایین تخت میندازم، بچه رو پیش خودم میخوابونم، که اگه یه وقت گریهام کرد خودم بهش برسم. اشکال نداره؟
محمد لبخندی زد، حس میکرد با ورود این نوزاد چقدر رفتارها ملایمتر شده و هر کس به نوعی نگران است تا نوزاد سلامتش حفظ شود.
- باشه.
مینا ته دلش خیلی ذوق کرد. بچه را به آغوش کشید. محمد متعجب گفت: «اِ. کجا میبریش؟»
- وا. خب میبرمش عوضش کنم!
- آهان، خب ببرش.
مینا با دقت به نوزاد رسیدگی میکرد. او زنی مسئولیتپذیر و حساس بود و گرچه در برخی موارد با شوهرش اختلاف سلیقه داشت، اما احساسات مادرانهاش را همچنان حفظ کرده و طفل را تر و خشک میکرد.
آن شب علی و محمد روی تخت و مینا پایین تخت با نوزاد خوابید و شدیداً مراقب بچه بود. حتی حس میکرد بسیار دوستش دارد و شاید دلش میخواست نوزادی چون او را داشته باشد.
مجتمع در سکوتی کشنده بهسر میبرد. بچهها به مدرسه رفته بودند و وقتی صدایشان به گوش نمیرسید محمد عصبی میشد. آنها اینک یک بنیاد خیریة ثبتشده به نام «یاس» بودند و مدیریت آنجا به عهدة محمد و آتنا بود.
آتنا وارد اتاق او شد و با دیدن چهرة دمق محمد خندهاش گرفت.
- چی شده محمد؟ چرا ناراحتی؟
- هیچی.
- وا، چرا دروغ میگی؟
محمد خندهاش گرفت.
- واسة نوزادا ناراحتم.
- چرا، اونا که سروسامون میگیرن، تازه تو اینقدر شرایط واگذاری بچهها رو سخت گرفتی که جای هیچ نگرانی نیس.
- میدونم. ولی دوست داشتم میتونستم یکیشونو نگه میداشتم.
- کار تو نیست، تازه مینا رو هم در نظر بگیر، شاید اون حوصله بچه رو نداشته باشه.
- نه بابا، او طفلی حرفی نداره. تازه اینقدر خوب به بچهها میرسه که انگار بچة خودشن. ولی، اصلاً ولش کن، از بچههای مجتمع حرف بزن.
آتنا نفس عمیقی کشید، گویا میخواست همه فایلهای مغزش را مرتب کند تا چیزی را از قلم نیندازد.
- فعلاً که وضعیت روحی بچهها مناسبه، همشون به شدت درس میخونن. سحر که حسابی تو نقاشی پیشرفت کرده، قراره یکی دو تا از بچهها رو هم بفرستیم کلاس کامپیوتر. سمیرا درس ریاضیش ضعیفه، گفتم کلاس تقویتی ثبت نامش کنیم.
- بچهها که ناراحتی نمیکنن؟
آتنا اخمی کرد و لبی برچید.
- چرا، غروبا که میشه، کمی دلتنگی میکنن. خوشبختانه پرسنل شیفت شب حواسشون جمعه.
- با سپیده چی کار کردی؟
آتنا خندهاش گرفت. سپیده از جمله دخترانی بود که بسیار دوست داشت پسر باشه و همیشه با لباس پسرانه ظاهر میشد.
- چی بگم؟ کشتیمش نتونستیم وادارش کنیم دامن بپوشه!
محمد هم خندهاش گرفت.
- بالاخره یه راه حلی براش پیدا کن.
- آره، واسه مراسم جشن که قراره بریم خونه ما، باهاش قرار گذاشتم به شرطی میبرمش که دامن بپوشه!
- خوبه. شاید بهخاطر عشقی که به تو داره این کار رو بکنه.
آتنا بسیار مغموم سر را به زیر انداخت. او آنقدر سپیده را دوست داشت که گویی مادری فرزندش را. محمد ادامه داد:
- باید به فکر خودت باشی. این دخترا واقعاً نمیتونن بچههای تو باشن. بالاخره یه روز میرن سر خونه و زندگیشون، میبینی که، هی میان و میرن، یه مدت چهل تا بچه داریم، یه مدت ده تا، پس اونا میرن، چرا خودتو ناراحت میکنی، به نظر من ازدواج کن، واسه خودت… .....
- ولش کن محمد، دوست ندارم دربارهش حرف بزنیم، باشه؟
محمد شانهاش را بالا انداخت.
- باشه. هر جور تو راحتی. اگر از حرفام ناراحت شدی هم معذرت میخوام.
- نه. ناراحت نشدم.
ادامه دارد......
از دوستان و خوانندگان عزیز تقاضا دارم پیشنهادات و نظرات خود را درباره نحوه نگارش داستان اظهار داشته و ما را در جهت هر چه بهتر شدن این داستان یاری نمایند.
- چی شده؟
- راستش ما به سری نوزاد داریم که نمیدونیم باهاشون چی کار کنیم. شما که چنین امکانی ندارین تو مجتمع پذیرای این کوچولوها باشین؟
- نه. اینا دیگه از کجا اومدن؟
- بعضیاشون مال خانمهای زندانی هستن که پدر هم ندارن، مادره هم حبس ابدِ، فک و فامیلم ندارن. بعضیاشونم واسه بهزیستیان.
- ما باید چی کار کنیم؟
- خب بعضیها بچه میخوان، شما میتونین این بچهها رو در اختیار خانوادههایی بذارین که طالب این بچهها هستن، چون روابط شما قویتره و تجربه خوبی دارین.
- اگه قبول نکنیم چی میشه؟
- هیچی، بهزیستی بزرگشون میکنه، بعد از سن قانونی هم ولشون میکنه به امان خدا، دوباره روز از نو روزی از نو، ولی حالا که شما این امکان رو دارین بد نیست تو دستور کاریتون بذارین.
محمد به فکر فرو رفت، وقتی وارد این کار شد هرگز فکرش را نمیکرد تا این حد دوام بیاورد، چون اصولاً آدمی است که ماندگاریاش در یک کار برایش سخت و طاقتفرساست اما رابطه عاطفیاش با صداقت بچهها آنقدر به هم گره خورده بود که نمیتوانست از بابا بودن انصراف دهد و اینک سعی میکرد خود را ملزم کند تا نوزادان را هم سروسامان دهد.
- ببینم اگه مادر از زندان آزاد بشه چی، نمیره سراغ بچه؟ جواب اون خانواده رو چی بدیم؟
- ما از مادرها امضا میگیریم که بعد از سپردن بچه به شما پیگیر بچهشون نباشن.
- و فکر میکنید اونا قبول کنن؟
قبول نکنن چی کار کنن؟ مگه می-تونن توی زندان از بچهشون نگهداری کنن؟
- نمیدونم. باید فکر کنم. باید مشورت کنم. همین جوری نمیشه این کار رو کرد، باید عواقبشو در نظر بگیریم.
همه حرفهای او را تأیید کردند. مدتی طولانی جلسه آنها ادامه پیدا کرد و شب هنگم محمد خسته به سوی خانه رفت.
محمد شبی سرد، اما دلچسب را سپری میکرد. نگاهش روی صورت کوچک نوزاد خیره مانده بود و نفسهای او را میشمرد.
مینا در را گشود و با دیدن همسرش که با علاقه نوزاد را کنارش خوابانده و نگاهش میکند لبخندی زد. کمی هم ناراحت شد، چون میدانست محمد چقدر بچه دوست دارد، اما خودش زیاد مایل به داشتن فرزند دیگری نبود.
به یاد آورد که محمد چقدر اصرار میکرد تا بار دیگر بچهدار شوند اما او به شدت امتناع میکرد و همین برایش ایجاد عذاب وجدان کرده بود و دوست داشت این کارش را جبران کند؛ پس نهایت دقت و ظرافت را در نگهداری نوزادانی که محمد به خانه میآورد میکرد تا شاید کمی از بار ناراحتی را از دوش خود بردارد.
به سوی محمد رفت.
- هنوز نخوابیدی؟
محمد بدون اینکه نگاهش را از نوزاد بردارد، گفت: «نه. نیگا کن مینا چقدر ظریف و نازِ.»
مینا با محبت به بچه نگاه کرد.
- آره. خیلی خشگله. دلم واسشون میسوزه.
محمد آه بلندی کشید.
- منم همینطور. ولی چارهای نیس.
مینا کمی نگران پرسید: «میخوای شب پیش خودت باشه؟»
- آره، خیلی دوست داشتنیه.
- باشه. ولی مواظبش باش، یه وقت له نکنی بچه رو.
محمد خندهاش گرفت.
- نه. مراقبم.
- باشه. اگه کاری چیزی داشتی صدام کن، یا اگه شب گریه کرد بده ببرم پیش خودم تا اذیت نشی.
- حتماً. و ممنونم.
مینا نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. علی وارد.
- بابا میتونم پیش شما بخوابم؟
محمد عاشقانه بچهها را دوست داشت. دستان را گشود و گفت: «بدو بیا پیشم بابایی.»
علی هم به نوزاد نگاه میکرد.
- خیلی قشنگه بابا. چقدر دستاش کوچولوئه!
محمد خندهای کرد و پسرش را بوسید. علی با بچههای مجتمع آنقدر ارتباط دوستانهای برقرار کرده بود که همه آنها را خواهران خود میدانست و از همبازی شدن با آنها لذت میبرد و محمد بیشتر پی به بیشیله پیله بودن بچهها میبرد. محمد گفت: «دوستش داری پسرم؟»
- آره. مال ماست؟
- نه پسرم. فردا میبرمش.
- کاش مال ما بود.
محمد دستی به سر پسرش کشید و از این همه صداقت دلش لرزید. مینا دلش طاقت نمیآورد. او شدیداً نگران بچه بود. در هر حال یک زن بود و میدانست با یک بیاحتیاطی ممکن است بچه آسیب ببیند. بار دیگر وارد اتاق شد. کنار همسر و پسرش نشست. علی با اشتیاق گفت: «مامان دیدیش؟»
ادامه دارد....