مرد با عینک تهاستکانیاش نگاهی عمیق به زنی انداخت که با گوشه چادرش اشکها
و بینیاش را پاک میکرد و گاهی دستی به سروگوش دو بچه قد و نیم قد میکشیدکه
با چشمان معصوم و کودکانه خود محیط سرد دادگاه را برانداز میکردند.
مدتی قبل حکم اعدام شوهر زن به خاطر قتل صادر شده و او هرچه تلاش کرده بود رضایت اولیاء دم را جلب کند نتوانست و حالا دست به دامان رییس دادگاهها شده بود.
آقای..... با ناراحتی حرفهای تکاندهنده زن را میشنید و امیدوار بود بتواند کاری برای آنها انجام دهد.
زن با بغض ادامه داد:
- آقای رییس به خدا بیچارهام، شوهرم نمیخواست اون پسره رو بکشه، به خدا حاضرم… تا آخر عمر کلفتی اون خونواده رو بکنم، ولی سایة سرم اعدام نشه… و باز هق هق گریه.
آقای.... گلویی صاف کرد و گفت: «من با اولیاء دم صحبت میکنم، امیدوارم بتونم رضایتشونو بگیرم.
شما با این بچهها کجا زندگی میکنین؟»
- تو یه خونة مستأجری.
- خورد و خوراک چی؟ خرجتونو کی میده؟
بار دیگر اشک از گوشه چشم زن جاری شد.
- خونههای مردم کار میکنم. رخت میشورم، … یه نون بخور و نمیری درمیارم تا بچههام از گشنگی نمیرن.
- خانوادة خودت یا شوهرت چی؟ زن آه بلندی کشید.
- ای بابا، اونا هر کدوم گرفتاری خودشونو دارن، اگرم گرفتار نباشن به ماها نیگا هم نمیکنن، تو خیابون روشونو برمیگردونن که یه وقت ازشون هزار تومن دستی نخوایم. آقای...عینکش را کمی جابهجا کرد. او همیشه از شنیدن اینگونه ناراحتیها متأثر میشد و دنبال راهکار میگشت تا بتواند به طرف مقابل کمکی ولو ناچیز کند.
- بسیار خب، آدرستونو بدین به رییس دفتر من، ببینم چی کار میتونم براتون بکنم. چشمان غمگین زن با حالتی از خوشحالی و غم خیره شد به آقای...گویا هزار بار از او تشکر میکرد، طوری که آقای... نتوانست زیاد به زن نگاه کند، چون دلش برای آنها سوخت.
زن دو کودکش را از آنجا برد و با امید آدرسش را به رییس دفتر آقای... داد و از آنجا رفت.
رییس دفتر وارد شد و گفت: «حاج آقا بابت چی آدرس دادن؟»
- محبت کنید یه تحقیق کنید ببینید وضع زندگی این خانواده چه جوریه، تا دستور بدم یه سری مایحتاج زندگی واسشون بفرستین.
- مثل بقیه؟!
آقای... لبخندی زد:
- انگار سابقهام بدجور خراب شده. انگار باید بازنشسته بشیم تو کمک به مردم! مرد خندهای کرد.
- اختیار دارین حاج آقا. چشم امید این مردم بعد از خدا به شماست،
بازنشسته چیه؟
- نه. ما فقط وسیلهایم، فقط خدا خدا کنیم این توفیق ازمون سلب نشه. حالا برو، برو اینقدر با من چونه نزن که کلی پرونده دارم واسه بررسی.
- چشم.
آقای...مردی بسیار خونگرم و بجوش بود و هرگز در مقابل مردم از در مقام و منسب برنمیآمد و خود را برتر از آنها نمیدانست، درست برعکس، خود را فقط برای مردم میدانست. او چهرهای معمولی با قدی متوسط داشت و سعی میکرد پوششی درخور و ساده داشته باشد و هرگز ادا و ادفار نداشت. او ضمن اینکه قاضی بود و رأی صادر میکرد، حکم تمام شعبههای دادگستری را نیز باید امضا میکرد. کاری سخت، طاقتفرسا و بسیار دقیق.
صدای زنگ تلفن به صدا درآمد، او ضمن اینکه انگشتش را روی مطلبی که میخواند میگذاشت تا خط را گم نکند با دست دیگر گوشی را برداشت.
- بله
- سلام حاج آقا، خسته نباشی.
صدای همسرش از آن سوی خط شنیده میشد.
- به به، حاج خانم، حال شما چطوره؟ علیک سلام. چطور شده این طرفا؟
- راستش زنگ زدم بهتون اطلاع بدم، من با مینا خانم و بچهها داریم میریم مجتمع، یه مقدار هدیه واسه بچهها جمع کردم، ببرم واسشون. حاج محمد هم هستن، خواستم ببینم شما هم تشریف میارین اون جا؟
- به به، به به، چه کار خوبی میکنین، ولی من…
آقای... نگاهی به انبوهی از پروندهها کرد و ادامه داد:
- من هم سعی میکنم بیام، ولی قول نمیدم.
بچهها رو هم میبرین؟
- آره. اونا که لحظهشماری میکنن. نمیدونی چقدر بچههای مجتمع رو دوست دارن. - خدا اجرتون بده. ولی خیلی منتظر من نباشین.
- چشم.
شما امری ندارین؟
- نه خانم. مراقب خودتون باشین.
- چشم. خداحافظ
- خداحافظ
طبع لوطیگری آقای... به شکلی ریشهدار در خانوادهاش تنیده شده و همسر و سه فرزندش هم با لذت به مردم کمک میکردند.
آنها زیاد به مجتمع میرفتند و دختران را بخشی از خانواده خود میدانستند و اگر میهمانی به مناسبتی در آنجا برقرار بود خانواده آقای... سنگ تمام میگذاشتند.
رییس دفتر وارد اتاق شد، او چند بسته در دست داشت.
- حاج آقا، یه سری بسته اومده.
- تشکر، بدین ببینم چیه.
رییس دفتر همه را روی میز گذاشت و از اتاق رفت.
آقای... یکی یکی بازشان کرد.
چند کمک مالی به شکل چک بود که چند کارخانهدار برای مجتمع فرستاده بودندآقای... بسیار خوشحال شد و زیر لب گفت: «به به. عالی شد. پس واجب شد امشب حتماً برم یه سری پیش محمد این هدایا رو بدم بهش.» او با انرژی بیشتر مشغول کار شد تا بتواند بخشی از کارها را به اتمام رساند و چکها را به محمد برساند.
ادامه دارد....