در آن آشفته بازار، بیشتر از هر کسی برسام کیف میکرد. او دیگر خود را جزوی از گروه میدانست و هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. فیلمبرداری، عکاسی، نگه داشتن بوم و…
تمام کسانی که در پارتی بودند بازداشت شدند. از آنها مقادیری مشروبات الکلی و مواد مخدر گرفته شد که بخشی از آن را مصرف کرده بودند و برخی از آنها حال و روز خوبی نداشتند.
در کلانتری به جای بازجویی، حمید و گروهش از آنها گزارش تهیه کردند و چند مصاحبه و فیلم تا ضمیمه پروندهشان کنند. دختران و پسران در اوضاع آشفته گیجی و هوشیاری مبهوت بودند. هر یک چیزی میگفت و گاهی گلایه بود و گاهی اشک و آه. آنها از نداشتن تفریح در جامعه و باز نبودن مسائل اجتماعی و فرهنگی شاکی بودند و دلشان میخواست کاری کنند که موانع سر راهشان اجازه نمیداد و هر کس در کشور به نوعی به این موانع چنگ میانداخت و آنها را سرخورده و افسرده میکرد و باعث میشد با اولین تلنگر رفتن به فضایی دیگر و عوض شدن حال و هوای روحی به آن پاسخ مثبت دهند و همان دقایقی که در حال خود نیستند بهترین زمان زندگیشان باشد، چون غصه هیچ چیز را نمیخورند و از نداشتن بسیاری چیزها متأسف نمیشوند و خشم خود را به این شکل فروکش میکنند.
گروه با دقت به حرفها و درد دلهای جوانان کشورشان گوش میدادند و حسرت این را داشتند که کاش میتوانستند کاری کنند همه به یک شکل از تفریحات خوب برخوردار شوند و انحرافات اخلاقی را به حداقل برسانند. شاید این در ذهنشان فقط یک آرزوی دور و دراز بیش نبود، اما بودنش در خیالات هم نوعی آرامش فکری بود.
شب زیاد خوبی نبود، اما هر کس به جای خود کارش را انجام داد، گروه فیلمبرداری، فیلمی با غنای بیشتر تهیه کرد، برسام به هیجانی که دوست داشت رسید و گروه پارتی شبانه به جایی که دوست نداشت منتقل شد، نیروی انتظامی هم در اندیشهاش افتخاری دیگر به افتخاراتش با دستگیری اعضاء پارتی بدست آورد.
نیمههای شب کار آنها پایان یافت و همه قصد رفتن به خانههایشان را داشتند. برسام به سوی محمد رفت و گفت: «محمد بیا امشب بریم خونه من.»
محمد لبخندی زد.
- نه. ممنون. امشب به اندازه کافی به ما کمک کردی. دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم.
- این حرفا چیه، خوشحال شدم. شب باحالی بود. در هر حال خوشحال میشدم اگه میومدی.
- مرسی. باشه واسه یه وقت دیگه.
- هر جور راحتی.
برسام با همه اکیپ فیلمبرداری خداحافظی کرد و خسته و کوفته رهسپار خانه.
محمد به برسام فکر میکرد که چگونه خود را به آنها نزدیک کرده. با در نظر گرفتن صداقتی ذاتی که برسام از خود نشان میداد، نمیتوانست دربارهاش منفیبافی کند. در هر حال او مردی بود که شایستگیهای خاص خودش را داشت و شاید روزی به کارش بیاید.
برگهها یکی پس از دیگری نوشته و کنار گذاشته میشد. محمد گاهی فکر میکرد و مدتی طولانی به نقطهای نامعلوم خیره نگاه میکرد تا چیزی به ذهنش برسد و آن را بنویسد.
ساعاتی به همین منوال گذشت و او متوجه گذر زمان نمیشد. مینا آرام وارد اتاق او شد تا اگر کاری دارد برایش انجام دهد.
- محمد.
محمد سر را بلند کرد و لبخندی زد.
- بله. کاری داری مینا؟
- نه. چیزی نمیخوای واست بیارم؟
- نه. مرسی.
- چی کار میکنی؟
- دارم یه چیزی مینویسم.
مینا یک صندلی کنار او گذاشت و نشست، برگهها را برداشت و کمی به آنها نگاه کرد.
محمد دوست داشت با شوق و علاقه چیزی را که مینویسد به همسر نشان دهد تا نظر او را هم بداند.
با حرارتی وصفنشدنی به مینا نگاه کرد، او نیز چنین کرد، اما محمد هیچ اشتیاقی در همسر برای شنیدن مطالبش ندید. با این حال گفت: «دوست داری بدونی چیه؟»
مینا لبی برچید و باز به برگهها نگاه کرد:
- دوست داری بگو.
- نه. اگه تو دوست داری برات بگم.
- نمیدونم. فرقی نمیکنه.
محمد زنی پرجنبوجوش را میپسندید که بتواند شور زندگی را در رگهای خانواده جاری کند. مینا چنین میکرد، اما با روش زنانه خودش، او دنیای آرام خود را داشت و از آن لذت میبرد و حتی دوست داشت آدم پرخروشی چون محمد را نیز وارد بازیهای خود کند و بگوید چقدر دنیایش زیباست.
محمد با دلخوری مردانهای گفت: «فکر نکنم خوشت بیاد، احتمالاً واست خستهکنندهس. شام چی داریم؟ حسابی گرسنهام.»
ادامه دارد.....