X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...من وسعید و یکی از بچه های کرج به نام عسگری ،وارد پادگان

شدیم و یک راست ما رو بردن داخل یک سالن بزرگ که آسایشگاه

گروهان ما بود،اون شب سه نفری اونجا خوابیدیم و صبح چند نفر

از بچه های تهران اومدن و چند نفر از سمنان و اهر و کرمانشاه و...

دیگه گروهانمون تکمیل شده بود و من وسعید که اول ازهمه اومده

بودیم،منشی گروهان شدیم و حسن(اسلامی زاده) هم که بچه

تهران و از محله خیابون خیام بود،ارشد گروهان شد.

اسلامی زاده فبل از انفلاب،چند سالی در دبیرستان نظام درس

 خونده بود و به نظام واردتر از ما بود،گرچه از نظر عملیاتی،من

که قبلا در کردستان بودم و فبل از اونم آموزشهای نظامی کامل

دیده بودم،از بقیه سربازا واردتر بودم و همین باعث میشد،

اون شرایط، خسته کننده، برام غیر قابل تحمل بشه و برای همین

هر بار که مرخصی می آمدم دیگه نمیخواستم برگردم و دوباره

همون کارهای تکراری و بدو بایست و به چپ چپ و به راست

راست و...

یک روز تو میدون صبحگاه گروهبان داشت اسلحه "ژسه" رو

آموزش میداد که من اصلا گوش نمیکردم!! به من گفت: شما

یاد گرفتی؟! (با مسخره!) گفتم چشمامو میبندم و سریعتر از

تو این اسلحه رو باز و بسته میکنم! گروهبان گفت:بیا جلو

رفتم و با دستمال گردنش چشمامو بست و من منتظر فرمان

نشدم و بلافاصله در حداقل زمان اسلحه رو باز و بدون معطلی

بستم و گلنگدنشو کشیدم و رو به هوا چکوندم و چشمامو باز

کردم!...طفلکی گروهبانه دهنش باز مونده بود و گفت: پس

چرا اومدی سربازی؟!!!

دیگه به اون نمیتونستم بگم چه بلایی سرم اومده!!/.....

...از اون روز از کلاسهای نظامی معاف شدم و واسه خودم

تو پادگان میگشتم و صبحها با بچه ها صبحانه میخوردم اونا

میرفتن کلاسهای خودشون و من هم خودمو با کتاب و قدم

زدن سرگرم میکردم.

...صبح ساعت هفت بود و روز هفتم تیرماه که،اخبار رادیو

انفجار حزب جمهوری اسلامی رو اعلام کرد و....

یکی از گروهبانا وارد شد و به یکی از افسران گروهان،تبریک

گفت!!(هنوز نمیدونم چرا عده ای از کشته شدن شهید بهشتی

خوشحال شدن !)....نتونستم خودمو کنترل کنم و از جا

پریدم و از گلوش گرفتم و کوبیدمش به دیوار...فقط بهش

میگفتم:برای چی خوشحالی؟! کشتن و ترور وایجاد وحشت

و ...که باعث تباهی مملکت میشد،خوشحالی نداشت و

الآنم نداره...


...آموزشی تموم شد و تقسیم شدیم و داداشم افتاد پایگاه

شکاری همدان و من افتادم قسمت پدافند هوایی (البته

داوطلبانه،) وچند روزی تو همون مهرآباد جنوبی بودیم و

بعد ما رو بردن پادگان چکش،که تو خیابون دماوند بود و الان

به نام شهید خضرایی نام گذاری شده.

خلاصه بعد از حدود دو ماه آموزش ضدهوایی شیلیکا یا

چارلول،بردنمون به اهواز و من هر لحظه به آرزوم که رفتن به

خط مقدم بود،نزدیکتر میشدم...

ولی برعکس شد و صبح روزی که به اهواز رسیده بودیم،

توپهای ضد هوایی رو بار کردیم و ماشینهای ارتش،به جای اینکه

به سمت غرب اهواز برن،به سمت شرق و گچساران رفتن و تمام

رشته های من و دوستام،پنبه شد...

ماهها در امیدیه و گچساران و بی بی حکیمه و ایذه و دهدز ،

پای توپ ضد هوایی بودیم و هرچی نوشتیم که ، ماروببرن

منطقه جنگی،ولی هیچ ترتیب اثری داده نشد تا اینکه

من تو مرخصی هام میرفتم مناطق جنگی پیش بچه ها

و رفقام...

سربازی تموم شد و توی اون دو سال خیلی چیزا یاد گرفتم

از جمله اینکه،هرچی که تو بخوای نمیشه و اصلا شاید

برعکسش بشه!!!


پی ننوشت!!لطفا هیچی برام ننویسین!!!چون انقدر

نوشتین و من نتونستم جواب بدم خجالت زده شدم!!

نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت 1393ساعت 04:34 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 13 نظر|

Design By : Night Melody