X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

... سال 58(تابستون) که دوره های نظامی رو در پادگان امام حسین(ع)

که اونموقع اسمش هنوز هنگ نوجوانان(اسم قبل از انقلابش) بود گذرونده

بودم و در بسیج که اونم اسمش بسیج مستضعفان بود! نه بسیج سپاه!

مشغول آموزش نظامی به دوستان وهمکلاسیهام بودم و در کناش درسمم

میخوندم تا اینکه خرداد سال 59 دیپلممو گرفتم وسه ماهه تابستونو رفتم

کردستان و در پاک سازی جاده تکاب به شاهین دژ درگیر باضد انقلاب بودیم.

گروه 20 نفره ما تحت فرماندهی شهید یداله کلهر اداره میشدو  گروه دیگری

از سپاه گنبد کاووس  در سپاه تکاب مستقر بودیم و پیشمرگان منطقه

و واحدی از ارتش،هم تو منطقه بودن.در عرض این سه ماه، تا نزدیکی روستای

(گوی آقاج)رسیده بودیم که جنگ عراق علیه ایران شروع شدو از اون طرف،

ماموریت سه ماهه ما هم

تموم شده بود و برگشتیم کرج.در راه برگشت که غروب حرکت کرده بودیم،همه جا

حتی شهر زنجان هم تاریک بود و مردم از ترس بمباران شبانه کل چراغها رو خاموش

کرده بودن.

نصفه های شب بود که مینی بوس ما به کرج رسید و همان شب من باید تنها به

محمدآباد که حدود 7 کیلومتر از کرج فاصله داشت، میآمدم و هیچ وسیله ای هم

 موجود نبود و لذا پیاده تو تاریکی راه افتادم و از شوق دیدار خانواده ،متوجه دوری

راه و خطر حیوانات و تاریکی نبودم.

چند روز بعد، به سپاه رفتم تا دوستامو ببینم و برای اعزام به جبهه اقدام کنم.

بچه های آموزش و اردوهای آموزشی،گفتن که برای آموزش در کرج بمونم و به

نیروهای اعزامی آموزش نظامی بدم.علیرغم میل باطنیم بطور موقت، موافقت

کردم و چند روز بعدش،در روابط عمومی سپاه کرج هم برای برپایی نمایشگاه

جنگ،مشغول کمک شدم.

گروهی از بچه ها رفته بودن آبادان و خرمشهر و عکسهایی گرفته بودن و با

مقادیری از غنایم جنگی برگشته بودن و با همون وسائل نمایشگاهی ترتیب

دادیم و مردم هم بسیار زیاد استقبال کردن و بازدید میکردند و همون نمایشگاه

محلی شد برای گرد هم اومدن دوستای جدید...

دوستانی مثل،شهیدحسن نیاسری،شهیدحمید کیانی،شهید محمد گل محمدی،

شهید مجیدخانبابایی،شهید رضابخشی،شهید بهرام مهین خاکی ،علیرضا قدوسی،

عباس فاتحی،رضا ایمانلو،شهرام درخشان،سعیدگودرزی،علی فولادی،و ...که توپ

هم اینا رو از هم جدا نمیکرد!...

در همین روزها بود که من هم برای ورود به سپاه اقدام کرده بودم و به اصطلاح

 میخواستم پاسدار بشم!

...اینو بگم که یکی از کارهای روابط عمومی سپاه کرج این بود که روزنامه های

احزاب و گروهها رو میگرفتیم و از روی اونا ضمن آگاهی از مواضعشون،بولتن خبری

 هم برای مسئولین کرج تهیه میکردیم که چه گروهی ،چه نظری راجع به فلان

موضوع داره و...

یه روز که روزنامه"امت" ارگان جنبش مسلمانان مبارز دست من بود تعدادی از

برادران!منو دیدن و رفتن و گفتن فلانی "امتیه"!!!! همینجوری بود و هست و

احتمالا خواهد بودکه سریع و بدون تحقیق قضاوت کردن و نسخه اینو اونو پیچیدن

و...

خلاصه من و شش نفر دیگه ممنوع الورود به ساختمون های سپاه شدیم و دعوا

و بحث هم فایده ای نداشت...(جالبه که بدونید این آدما الان هم هستن!!!)

حتی چند روز بعدش خواستم با یک اعزام به گیلانغرب برم هم نذاشتن که شرح

مفصل این اعزامو در داستانهای" آقا مهدی" براتون گفتم...

روزها در برزخ بودم تا اینکه به توصیه یکی از دوستان رفتم خوی و در سپاه

خوی در قسمت روابط عمومی مشغول شدم که باز هم خودم از محیط سپاه

انرژی مثبت نمیگرفتم و برگشتم کرج و دفترچه آماده به خدمت گرفتم و با

برادرم سعید در یک روز و یک ساعت با هم اعزام به خدمت شدیم و افتادیم

نیروی هوایی و پادگان مهرآباد جنوبی...




(ادامه دارد)

1-دنباله نوشت:تا ریا کاری و نمامی و...این عادتهای زشت تو ما ایرانیها هست،

وضع ما تفاوتی با گذشته ،نمیکنه...!

2-سربازی خیلی خوبه حتما برید و آدم شناسی رو تجربه کنید !

نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393ساعت 06:32 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

Design By : Night Melody