X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...محمد بار دیگر دقت کرد،صدا صدای محسن بود که


داد می زد،:عماد بیا عماد بیا...:


در گیری شروع شده بود و نمیشد طالبی را پیدا کرد،هر کس به


جایی و به سمتی تیراندازی می کرد،عراقیها داخل نخلستانها بودند


و از آنجا شلیک می کردند و بچه های رزمنده هم


از روی کانال جواب آنها را می دادند،باید هر چه زودتر نیروها به جاده


وسط جزیره ام لرصاص که سمت شرقی را به سمت غربی آن وصل


می کرد،می رسیدند و از آنجا به سمت غرب میرفتند،قسمت شمالی


را تیپ امام رضا(ع) و قسمت جنوبی را تیپ القدیر،تسخیر و به


استحکام مواضع می پرداختند،حالا محمد صدای محسن را کاملا می شنید


و دنبال محسن می گشت،هر چه به سمت نوک گردان میرفت صدا نزدیکتر میشد


یکباره غواصی را دید که از بچه های اطلاعات عملیات بود،از او سوال کرد محسن


کجاست،او بدون اینکه صدایش در بیاید روی سقف یکی از سنگرهای عراقیها را


نشان داد،محسن سینه خیز آنجا بود،عماد با زبان عربی عراقیها را فریب میداد


تا معلوم شود در کدام  سنگر مخفی شده و از کجا تیراندازی می کنند،بچه های


دیگر از جمله محسن،آن سنگر را با نارنجک منهدم می کردند...



چند لحظه بعد محمد و محسن و عماد همدیگر را در  آغوش گرفته


و از اینکه با هم هستند،کیف می کردند،از اینجا به بعد با هم درون


سنگرها راپاکسازی می کردند...




تا اینکه به جاده وسط جزیره رسیدند،محمد کنار کانال کوچکی طالبی را هم


پیدا کرد و دوستان قدیمی زیر آن آتش سنگین و باران شدیدی که می بارید،


با هم وداع کردند،محسن و بچه های اطلاعات عملیات بایستی می آمدند


عقب تا برای مراحل بعدی آماده می شدند،...



چون فقط یک راهکار از سمت لشکر سیدالشهدا باز شده بود،وآن هم


راهکار محسن و عماد بود،آنها دو نفری حمله را شروع کرده بودند تا بعدا چند تن


از غواصها و بلافاصله با مشقت زیاد نیروهای پیاده به آنا رسیده بودند،با باز شدن


راه اصلی عملیات،آنها باید نیروهای زخمی یا شهید خود را بر میداشتند،و به عقب


می رفتند...



چند لحظه بعد محمد با بچه های گردان حضرت علی اکبر (ع) داخل جاده با درگیری


به سمت آنطرف جزیره می رفتند که ناگهان با شلیک آرپی جی عراقیها،طالبی به


زمین افتاد،بلند شد و باز با عدم تعادل به زمین افتاد،ترکش کوچک ولی کاری به


پیشانی طالبی اصابت کرده بود، و باید سریعا به عقب انتقال می یافت،که این


وظیفه امدادگران بود،محمد که دید امدادگری آن حوالی نیست محمد طالبی را


بلند کرد و اول دستش را گرفت،تا با پای خود راه برود،ولی او توان نداشت،باید


کاری می کرد،طالبی را بلند کرد و به سمت اسکله ای که تازه از آن جا وارد


جزیره شده بودند،رفت و خوشبختانه زیاد دور نبود،حالا قایقها نبودند !!



محمد طالبی را کنار زخمی های دیگر گذاشت و منتظر قایق،به آن سوی اروند


نگاه میکرد،یک قایق از نهر عرایض وارد اروند شد و به سرعت به سمت اسکله


جدید،میآمد محمد به داخل آب رفت و قایق را که به نزدیکی کناره رسیده بود،


با دست گرفت و به سمت اسکله برد،با کمک چند تن ازامدادگران،


زخمی ها را،از جمله،شهید جلال بورقی،که از ناحیه دست زخمی شده بود


(بعدا در کربلای ۵ شهید شد) و طالبی  را سوار قایق کردند،و خود دوباره به


سمت نیروهای درگیر رفت،در بین راه او بارها و بارها تنهایی از بین سنگرها


و کانالهای عراقیها می گذشت،که هنوز تعداد ریادی از آنها زنده بودند و خطر


تیر اندازی به او بود،او با سرعت زیاد می دوید تا به جاده رسید،یکی از نیروهای


گردان که برای تامین آنجا گذاشته شده بود،ایست داد،محمد ایستاد،


تامین پرسید:چفیت چه رنگیه؟:!!محمد گفت من چفیه ندارم،نیروی تامین زانو زد


و گفت بخواب روی زمین!دستات رو بذار روی سرت!محمد گفت بابا من خودی ام!


نیروی تامین گردان،زیر باران و آتش شدید خمپاره و توپ و تیر بار،می پرسید:


...چفیت چه رنگیه؟....



محمد غافل از این بود که نیروهای گردان برای جلوگیری از قاطی شدن عراقیها با


نیروهای خودی،این رمز را گذاشته اند که اگر کسی با زبان عربی بخواهد آن کد را


بگوید،کاملا مشخص باشد و از پشت دور نخورند.....



محمد گفت :با با جان من از نیروهای گردان علی اکبرم که فرمانده اش فلانی و


جانشینش فلان کس و ...است و خلاصه راه افتاد و رزمنده تامین گفت وایسا


والا می زنم،! محمد هم گفت منم تو رو میزنم،بچه جان دارم بهت میگم من رمزتونو


بلد نیستم چون مامور به گردان شما هستم،حالا هم تقی زاده با من کار داره !


با بیسیم گفته سریع برم پیشش!... با این کلک که محمد زد رفع گیر!!شد واو به


آن سمت جزیره به راه افتاد،در بین راه هر کس را میدید،میگفت:چفیت چه رنگیه؟!!


تا قبل از او کسی سوال نکند....



با زحمت فراوان و جست و خیز زیاد،به محل استقرار تقی زاده رسید،که یکباره


بین رزمنده ها سکوتی حاکم شد،!یک اتومبیل جیپ فرماندهی عراق،با چراغهای


خاموش،  از سمت قرارگاه شمال غربی جزیره،به سمت آنها می آمد،.....



همه آماده شدند و تا جیپ به چند قدمی شان رسید،همه به آن شلیک کردند!!


ستوان عراقی هنوز نتوانسته بود باور کند که جزیره در حال سقوط است و برای


سرکشی از خط و حفظ نیروهایش به سمت ساحل شرقی می آمد!!!


سرباز راننده و ستوان هر دو از درب سمت شاگرد به شاخه غربی رود اروند،پریده


و با آنهمه تیر اندازی،فقط زخمی شده بودند،که نیروها اسیرشان کردند و همه


می خندیدند که صدها تیر به جیپ خورده بود وباید آن دو آبکش!!


می بودند ولی....




(ادامه دارد)






نوشته شده در سه‌شنبه 29 آذر 1390ساعت 10:03 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

Design By : Night Melody