X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...تقدیم به دوستان خوبم که همواره با نظراتشون،و تشویقهای آنهاست که

میتوانم بنویسم....


در منطقه عملیات خیبر، محمد و دوستانش،مستقر شدند وغلام و محسن و رضا،به داخل

جزیره مجنون رفتند،ابراهیم و محمد و بقیه بچه ها هم در اسکله شهید بقایی،داخل چند

سنگر ماندند تا تکلیف ورودشان به عملیات مشخص شود،کار عملیات خیبر در جزیره هنوز

تمام نشده بود و دشمن پاتکهای شدیدی را انجام می داد تا جزیره را پس بگیرد...

روزها بچه های شناسایی هم با قایق سواری،که پدیده جدیدی در جنگ بود،خود را مشغول

می کردند،از بین بچه ها کسی که فقط برای غذا خوردن از آب بیرون می آمد،ابراهیم بود.

ابراهیم قایق را کامل یاد گرفت،و بچه ها را میبرد داخل حاشیه های هور،و بعضی وقتها آنها

را به آب می انداخت و بر می گشت،وقتی هم محمد از او سوال می کرد ،:پس بقیه را

چکار کردی؟می گفت:کرایه ندادن و من هم انداختمشون تو آب !شاید اگر شوخیهای ابراهیم

نبود،شیطنتهای عباس قریشی نبود،تحمل آن وضعیت بسیار سخت می شد،روحیه بچه ها

به خاطر اینکه اجازه شرکت در عملیات را نداشتند،پایین آمده بود...

بالاخره از همه خطرات و بمبارنهای دشمن و ... نجات یافته بودند و حالا می خواستند در یک

عملیات شرکت کنند،که آرزوی همه رزمندگان بود،ولی به خاطر حساسیت کارشان،آنها

اجازه ورود به منطقه درگیری را نداشتند و باید برای جایگزینی نیروهای اطلاعات و عملیات

آماده می بودند،نه اینکه مثل یک نیروی پیاده،فقط در جنگ شرکت کنند !

و تحمل این امر ساده نبود....


بعد از چند روز غلام و محسن و رضا از خط برگشتند و به سنگر نیروها آمدند و غلام از محمد

خواست تا نیروها را به چنگوله برگرداند!و گفت که خودش باید در کنار برادر همت،فرمانده

لشکر ۲۷،بماند،چون منطقه حساس بود و از طرفی هم دشمن در چنگوله اقداماتی

را برای بازپس گیری انجام داده بود و خطر از دست رفتن بلندیهای والفجر۵ می رفت و...


گفتن این مطلب به بچه ها راحت نبود،همه با اشتیاق آمده بودند،و حالا باید دوباره آنها

را برگردانند...!هر طور بود محمد با بچه ها صحبت کرد و انها را متقاعد کرد که برگردند به

چنگوله در منطقه جبهه های میانی.صبح همه آماده شدند تا سوار اتومبیلها بشوند،که

یکی دو تا از بچه ها آمدند و گفتند،:خودشان میتوانند در عملیات شرکت کنند،و نمیخواهند

دوباره برگردند به چنگوله،ناصر زگلکی و حسن حیدری هم بین آنها بودند و محمد نتوانست

آنها را راضی کند،حق داشتند بالاخره تحمل از دست دادن دوستان و بچه محلها و...

برایشان سخت بود،به خصوص که در آن چند روز ناصر بیشتر دوستان تخریبچی اش را

می دید که به خط می روند و برنمی گردند!ناصر زگلکی از تخریبچی های زبده لشکر۲۷

بود که برای آموزش و باز کردن معابر سخت به جمع نیروهای شناسایی آمده بود،خلاصه

ناصر و حسن ماندند و همانجا از همه حلالیت طلبیدند و رفتند و رفتند،بعدها معلوم شد

که ناصر در میان میدان مین،هنگام خنثی سازی در یکی از شبهای عملیات در طلائیه،

بر اثر اصابت خمپاره و انفجار چند مین،به شهادت رسیده و حسن هم در همان شبها به

نحو دیگری،پروازش را آغاز کرده.........

همه سوار شدند و حرکت کردند،دستور غلام صریح و روشن بود،بروید چنگوله به شما

بیشتر نیاز دارد...

عصر همان روز به چنگوله رسیدند و در همان خانه روستایی که قبلا استقرار داشتند،

ماندند و صبح روز بعد هم هماهنگیهای لازم را برای دانستن آخرین اطلاعات و اخبار

و وضعیت خط،انجام گرفت و ظهر همه سوار شدند تا بروند و خط را ببینند و هر جایی

که لازم بود،تقویت شود و اقدامات شناسایی هم صورت پذیرد،با این وصف،هر کس

فقط یک کلاشینکف برداشت،حتی بعضی ها خشابهای اضافی هم برنداشتند،فقط

عباس قریشی و عباس بخشی و چند نفر دیگر که تجهیزاتشان در دسترس بود،

سریع به خود بستند و سوار ماشین شدند و رفتند به سمت خط مقدم...

 کمی که از روستای چنگوله دور شدند،محمد احساس کرد وضعیت عادی نیست!

بعد از این همه روز که از عملیات گذشته،اینهمه آتش روی جاده طبیعی نبود،محسن

و ابراهیم هم که پشت تویوتا بودند،همین را فهمیدند که احتمالا دشمن امشب،به

منطقه حمله می کند !برای همین سرعت ماشینها بیشتر شد،تا جایی که میشد با

اتومبیل رفتند و سپس پیاده به سمت خط و ارتفاعات تپه ای مانند آن،دویدند که در

همین بین حنیف شروع به خواندن سرود و شعار کرد،بچه ها هنوز از هیچ چیز خبر

نداشتند،و با شعار ماشااله-حزب اله با صدای بلند به سمت خط می دویدند...

دشمن تا چند متری کانال احداثی نیروهای خودی بر روی تپه آمده بود و آخرین مقاومتها

 نیز تقریبا انجام شده بود و شاید در ظرف چند دقیقه دیگر،دشمن وارد کانال می شد!

یکباره صدای آن ۱۶ نفر در فضا پیچید،و از آنجا که خداوند می خواست،

دقیقا در پر فشارترین محل خط تیپ نبی اکرم(ص) بچه ها وارد شدند و بلا فاصله وارد کانال

و از آنجا به سمت دشمن شلیک را آغاز کردند،نیروهای تیپ که روزها از محل پاسداری

کرده بودند،خسته و زخمی و شهید داده و روحیه بالایی نداشته و در حال اضمحلال بودند

که با شعار بچه ها روحیه گرفتند و زخمی ها هم بلند شدند و با کلاش به سمت دشمن

تیر اندازی می کردند...

محمد و محسن و حنیف از قسمت وسط ،عباس قریشی و چند نفر دیگر از سمت چپ

گروهی هم با ابراهیم درون کانال،برای تامین بچه ها ماندند و بقیه از کانال بیرون و به

سمت عراقیها،حمله ورشدند،جنگ تن به تن شده بود و فاصله فقط چند متر بود و هر

کس زودتر می زد،برنده بود و غفلت،باعث اصابت تیر می شد،در آن بین محسن یک

آرپی جی پیدا کرد که ترکش خورده بود،وچند گلوله ضد نفر هم کنارش بود،محسن

آرپی جی را مسلح کرد و شلیک کرد به سمت دشمن،ولی چون لوله اش کج بود،درست

به هدف نخورد،هلی کوپتر عراقیها که از بالا عملیاتشان را هدایت می کرد ،به سمت

بچه ها آمد که محسن با همان آرپی جی خراب!باله عقب آن را زد و هلی کوپتر رفت

و در جاده پشت خط دشمن نشست و آتش گرفت،حنیف هم یک بلوز قهوه ای به تن

داشت ،و برای اینکه مثل سیبل مورد اصابت تیرهای دشمن قرار نگیرد،محمد به او گفت

بلوزت را در بیار،تابلویی!!حنیف لباس تیره اش را در آورد،حالا لخت شده بود و با بدن

ورزیده و قوی اش مهمات می آورد و به تامین بچه ها کمک می کرد،دوباره محمد و محسن

با خنده به او گفتند،لباست رابپوش،چون حالا خودی ها اشتباها به جای اسرای عراقی،

 تو را می زنند و در بین آن درگیری و صداهای مهیب،حنیف و محسن و قاسم و محمد،

دست از شوخی بر نمی داشتند،البته هنگام خروج از کانال و حمله به دشمن درگیری

لفظی کوچکی هم بین محمد و ابراهیم پیش آمد محمد خواست که از کانال بالا و به

بیرون برود،که ابراهیم لباس او را کشید و گفت:تو مثلا مسئول این بچه هایی کجا میری؟!

و محمد گفته بود،من و تو فرقی نداریم تو بمون من میرم،ابراهیم هم عصبانی شد

و تفنگشو کوبید تو کانال،ولی محمد با خنده پرید بیرون و ابراهیم هم دید که حرفش

اثری نداره،بی خیال شد و به کارش ادامه داد...

در گیری بین نیروهای خط و بچه های شناسایی ،با عراقیها ادامه داشت و دشمن

قدم به قدم با دادن تلفات عقب نشینی می کرد،تا عصر که خورشید کم کم در زاویه

شامگاهی قرار می گرفت،درگیریها به تدریج کم و کمتر شد و این آخرین پاتک دشمن

در منطقه ارتفاعات والفجر۵ بود واز آن تاریخ به بعد خط تثبیت شد،نیروهای کماندوئی

عراق که کشته شده بودند ،دلیل مهم بودن این پاتک برای دشمن بود،...

با فرو نشستننسبی آتش،محمد دنبال بچه می گشت و یکی یکی آنها پیدایشان

شد،سر و کله عباس قریشی،از یک سو و عباس پناهدار و حسین و دیگران هم یکی

پس از دیگری پیدایشان شد ،یک تیر به نارنجک قریشی خورده بود و در کمال

نا باوری،نارنجک از وسط نصف شده و خوشبختانه،منفجر نشده بود و عباس بخشی

هم از ناحیه زانوهایش،تیر خورده بود و به عقب منتقل شده بود،بقیه با مختصر

جراحاتی،سالم بودند،محمد همه را سوار ماشینها کرد،به سمت روستای چنگوله

رفتند و خودش دنبال اورژانسی می گشت،که عباس بخشی را به آنجا برده بودند،

همینطور پشت یک آمبولانس رفت و رفت تا به اورژانس تیپ انصار همدان رسید،

با خود گفت ،حالا که داخل می روم ،مجروحین این آمبولانس را هم کمک کنم،در عقب

آمبولانس را باز کرد و صحنه عجیبی را دید که اصلا انتظارش را نداشت،آقا مهدی

شرع پسند،معاون ناصح(فرمانده تیپ نبی اکرم) طی این پاتک شهید شده و به خواب

آرامی فرو رفته بود،هیچکس هم از امدادگران او را نمی شناخت،محمد سریع نقشه

و مدارک داخل جیب آقا مهدی را بیرون آورد و مشخصات او را به برادران تعاون داد،و

خودش به قرارگاه تیپ نبی اکرم رفت،در بین راه،یاد روزهایی افتاد که در کرج در کنار

اقا مهدی شرع پسند،به نیروهای بسیج،آموزش می داد،به روزی که می خواست

به جبهه اعزام شود(سال۵۹)ولی کج اندیشانی که در سپاه نفوذ کرده بودند،به او

تهمت طرفداری از جنبش مسلمانان مبارز!را زده بودند وآقا مهدی،تنها کسی بود

که مثل کوه پشت محمد ایستاد و روزهای زیاد دیگر.....

اشک  روی گونه های محمد بند نمی آمد،نمی دانست چگونه این خبر را به

دوستانش در قرارگاه بدهد،وارد  قرارگاه تاکتیکی تیپ شد، کریم آخوندی،

اولین کسی بود که محمد را دید و پرسید،چه شده؟محمد جریان را گفت و او دیوانه وار

اشک ریخت و گریه کرد،محمد قبل از اینکه به ناصح خبر را بدهد به سراغ یداله کلهر

رفت، با خودش گفت او کمتر احساساتی است و این مصیبت را تحمل می کند!

وقتی خبر را به کلهر گفت،او هم زانوهایش سست شد و به زمین نشست و سر

خود را گرفت ... وکسی را نیافت که یارای گفتن خبر شهادت مهدی ، به ناصح را

داشته باشد،خودش رفت داخل سنگر فرماندهی و ناصح را بغل کرد و از اوضاع

پاتک دشمن گفت و در خاتمه خبر را داد.....

آقا مهدی شرع پسند،محور مبارزات قبل و حین انقلاب در کرج،از موسسین سپاه

کرج و بزرگ مردی بود که در تمام دوران جنگ کردستان عاشقانه در خدمت بود و هیچگاه

کسی عصبانیت و پرخاش او را ندید،او مایه دلگرمی نیروهای اعزامی از کرج بود

که در جریان دفع پاتک دشمن در چنگوله،در زمره شهدا قرار گرفت.....

روحش شاد باد...........................................................................................




در مورد آقا مهدی سال گذشته مطلبی در همین وبلاگ آورده ام که امیدوارم توانسته

باشم مقدار ناچیزی از حق وی را ادا کرده باشم.

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 تیر 1390ساعت 06:50 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 17 نظر|

Design By : Night Melody