X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...تقدیم به شهیدان،اصغر امینی،جمشید اصل دهقان(روح الله)،احمد گلزاری و....




...در شورشیرین و تنگه بیجار و آن منطقه،هر چه می زدند به در بسته می خوردند و کمی روحیه

بچه ها تحلیل رفته بود ،لذا شجاعیان،تصمیم گرفت تا با عزیز،ملاقات کرده و منطقه جدیدی را برای

کا ر شناسایی،در نظر بگیرند،برای همین وقتی به قرارگاه نجف رفت،متوجه شده بود که عزیز و دیگرفرماندهان،در جنوب و در حاشیه هورالهویزه،قرارگاه تاکتیکی زده اند و غلام،به صورت محرمانه بااحمد گلزاری،به سمت جنوب رفت و هنگام رفتن به محمد گفت: میرود تا منطقه جدید را ببیند واز

محمد خواست تا بچه ها متوجه نشوند،که آنها به سمت هور رفته اند...

صبح زود از شور شیرین در جبهه های میانی،حرکت و به سمت جنوب راه افتادند،شهید

احمد گلزاری، در عین سن کمی که داشت،قبلا در قرار گاه بود و منطقه هور را خوب می شناخت و برای همین باغلام شجاعیان،رفت تا عزیز را پیدا کنند،فردای آن روز غلام برگشت و به محمد گفت،عزیز در قرارگاه نبود و برای شناسایی منطقه رفته بود خط و نتوانسته بود برادر عزیز را ببیند،...

روز بعد غلام،محسن،عباس قریشی،به سمت جنوب راه افتادند،غلام عباس را برده بود تا اگر خودشان ماندند،عباس به شور شیرین برگردد و چون محل را بلد شده بود، محمد و بقیه بچه ها را به آنجا ببرد،غلام و احمدومحسن مانده بودند،ولی در بین راه در محل دیگری قرار شد تا محمد و بچه ها به دوکوهه بروند،...

جریان از این قرار بود که مقدمات عملیات خیبر انجام شده و آخرین اطلاعات و اخبار برای عملیات

تحلیل می شد و منطقه نقاط رهایی نیروها کاملا محرمانه بود و نمی خواستند بیشتر از یک

اتومبیل در منطقه تردد کند ،بچه ها به دو کوهه رسیدند و اول قرار شد نیروهای شناسایی در

بین گردانهای لشکر ۲۷ (محمد رسولالله)پخش بشوند که شهید همت به دلیل ترتیبی که برای

سرنشینان قایقها،در نظر گرفته بود ،اجازه نداد! وهمین باعث شد تا همه گردانها کامل شده و این نیروها مانده بودند که کجا بروند ؟؟؟

غلام هم نبود و در قرارگاه مانده و اجازه خروج به دلیل مسایل حفاظتی به او نمی دادند،....


از طرف دیگر،قبل از آمدن به دوکوهه،بچه ها متوجه شده بودند در منطقه چنگوله،تیپ های،

نبی اکرم ، امیرالمومنین و انصارالحسین،در حال شناسایی و قصد عملیات دارند ولی، برای

شرکت در عملیات بزرگتر که معمولا در جنوب انجام می شد،به دوکوهه رفته بودند،حال که آنها

را به گردانها راه نداده بودند،محمد بایستی کاری می کرد تا از پتانسیل نیروهای واحد خودشان

در یکی از این عملیات،استفاده می شد،ولذا با بچه ها صحبت کرد تا از ماندن در دوکوهه،منصرف

شوند تا زمان را برای شرکت در عملیات چنگوله(والفجر۵)،از ذست ندهند،بچه ها قبول کردند و

همان شب سوار اتومبیلها شدند و چون با تمام وسایلشان آمده بودند،باز همه را بار کردند و به

سمت مهران حرکت کردند...

به دلیل اینکه نیروهای واحد،همه مناطق را رفته و کاملا می شناختند،خیلی زود به چنگوله رسیدند و با هماهنگی با برادر ناصح،فرمانده تیپ نبی اکرم که اکثرا از نیروهای غرب و کرمانشاه استفاده میکردند،به گردان خیبر معرفی شدند،فرمانده گردان خیبربرادر روح الله که از همرزمان محسن و محمد و بهرام و بقیه بچه ها در محور قصرشیرین بود،با اشتیاق از آنها استقبال کرد،

بلافاصله همه با تجهیزات کامل آماده شرکت در عملیات شدند..............


شب قبل از عملیات بود،گردانها بر حسب عادت رزمندگان اسلام،باید با خدای خود راز ونیاز

می کردند تا با قدرت بیشتر به دشمن می زدند،شب مراسم دعا و راز و نیاز عجیبی حاکم شد

 سینه زنی،تا آخر شب ادامه داشت، بچه ها همدیگر را بغل می کردند و از هم حلالیت

می خواستند و .... گریه های از ته دل تا روستای چنگوله و مقر بچه ها ادامه پیدا کرده بود...

محمد هر چه سعی میکرد به عنوان کسی که از نظر سنی یکی دو سال از بقیه بزرگتر بود،تا

آنها را ساکت کند،موفق نمی شد،حنیف سر در گریبان عباس بخشی داشت و از او تقاضای

شفاعت می کرد و محسن سر در آغوش رضا و همینطور همه از هم حلالیت میطلبیدند و گریه

می کردند،اصلا نمی شد باور کرد اینها همان آدمهای خشن روزهای قبل بودند که با صلابت تا

چند قدمی و حتی تا دل دشمن می رفتند و بر می گشتند،مین گذاری می کردند و لحظه ای

در مقابل خصم،کم نمی آوردند....

بالاخره نیمه های شب همه آرام شدند واحساس سبکی  کرده برای نماز صبح آماده شدند،روز

بعد هم آخرین اقدامات لازم نظامی را برای عملیات والفجر ۵ انجام دادند،شب همه آماده و با

گردان خیبر تیپ نبی اکرم(ص) به سمت دشمن حرکت کردن و قرار بود ارتفاعات؛ تقی مرده:را مورد حمله قرار بدهند،راه طولانی و حدود۱۷ کیلومتر باید پیاده راه می رفتند وآنجا تازه عملیات شروع می شد،حرکت کردند و با هم در قسمت اول ستون گردان قرار گرفتند ،حالا غلام هم به نیروهایش

پیوسته بود و بعد از اینکه بچه ها وارد هور نشده بودند،غلام هم برای بودن در جمع نیروهایش،

به چنگوله آمده بود و این کار محمد را آسانتر می کرد......


ادامه دارد...


نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت 1390ساعت 12:42 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 21 نظر|

Design By : Night Melody