X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...یکی از تیمهای شناسایی، به تنگه بیجار در شمال منطقه میمیک رفت و پس از

هماهنگی با ارتش،به عنوان تخریبچی !در همان جا و کنار سنگرهای برادران ارتش،که از خط پدافند(دفاع)می کردند،چادر زدند و از دیدگاه مشغول مشاهده وضعیت دشمن و خطوط پدافندی آنها شدند،همیشه این تیمهای شناسایی که به مناطق ارتش یا ژاندارمری و یا مناطق پدافندی سپاه هم که می رفتند،باید هویت خود را مخفی نگه می داشتند که کار بسیار سختی بود و لازمه اش نداشتن و یاکم کردن ارتباط با برادران مستقر در خط بود،این هم یکی از محرومیتهای آنان بود!! تا مبادا در اثر بی احتیاطی یکی از آنها،اطلاعات مهم نظامی لو برود!!!


هاشم مدنی ،عباس پناهدار،غلام رزلانسری و ... در خط تنگه بیجار،مستقر شدند و نحوه ارتباط تیمها با هم،به این صورت بود که برادر غلام یا محمد ،با تویوتا،یا جیپی که داشتند این مسافتها را برای سرکشی میرفتند و آخرین خبرها هم توسط برادر غلام به قرارگاه نجف داده می شد و تصمیم مقتضی

را آنها می گرفتند.


یکی از روزها که کار دیده بانی انجام شده بود و تمام راهها برای رد شدن از خط عراقیها در نظر گرفته شده بود،عملیات ورود به خاک دشمن،آغاز و بچه ها

صبح خیلی زود راه افتادند،بطوریکه نماز صبح را در انتهای تنگه خواندند،و به طرف مقصد که ادامه شیار بزرگ و پهنی بود که میبایست تا چند کیلومتر به پیش میرفتند و پس از آن در تاریکی شب از شیار بیرون می آمدند و به راه خود تا جاده آسفالته ادامه می دادند و پس از شناسایی استعداد دشمن  و خطوط مواصلاتی، میبایست با گذاشتن مین بر سر راه دشمن امنیت منطقه را برای آنها صفر می کردند...


... ظهر متوقف شدند و پس از نماز ظهر که در خفا و با استتار خواندند،و قدری استراحت به راه خود ادامه دادند ،هنوز چند صد متری نرفته بودند که،دچار کمین

یک گروه از شبه نظامیان(که از عشایر مرزی و از طایفه چمن بولی بودند) شدند،دشمن که قصد اسیر گرفتن داشت از بالای شیار بزرگ محل تردد

بچه ها آتش میریخت تا اینها را متوقف کند ولی با آموزشهایی که دیده بودند، نمی بایست در یک جا بایستند و پا به فرار گذاشتند.....


حالا دیگر مشخص بود که تمام حرکات بچه ها را از صبح زیر نظر گرفته اند تا در یک زمان مناسب،آنها را به دام بیندازند،غلام و بچه ها فقط میدویدند،عباس صدای له له و هن هن دشمن را تا پشت سرش حس میکرد،هر کدام تا جایی که توانستند تجهیزات خودشان را در دست داشتند و وقتی که امکان حمل را نداشتند آنها را انداختند،عباس تیربار گرینف خود را کیسه خواب و موشکهای آرپی جی را انداخت،بقیه هم همینطور ،فقط کلاش در دست با تیر اندازی به پشت سر فرار می کردند،هیچیک از دیگری خبر نداشت و فقط میدویدند.......


تا نزدیک خط خودی دویدند که دیگر نای دویدن نداشتند و دشمن هم که خطر

تیر اندازی خط خودی را می دید،از تعقیب دست برداشت........


..............و در این میان،هاشم مدنی،بود که جا مانده بود و به علت مشکلی که در پاهایش داشت نمی توانست مثل بقیه بدود،غلام بچه ها را از اینطرف و آنطرف جمع کرد و با امن شدن محل سراغ هاشم را گرفتند ولی اثری از هاشم نبود.............................





ادامه دارد......................



پی نوشت:

میدونید که انسان برای تخلیه روانی در هر شرایط ،نیاز به ساز وکاری مناسب دارد،مثلا برخی افراد به ورزش علاقه دارند و به باشگاههای ورزشی میروند و برخی دیگر به پاتوق های مشابه !چیزی که امروز در زندگی ما جایی ندارد!برای مثال؛

استادی داشتیم در دوران دانشگاه که می گفت: همیشه اساتید خودم را در ، کافه ای ،  در شهر پاریس می دیدم و بزرگترین مسائل من در همان پاتوقها،حل شد:. این امر،لزوم  وجود محلی را برای تخلیه بعد از کار نشان میدهد،که متاسفانه در شرایط فعلی امکانش برای همه نیست.ولی شمایی که این امکان را دارید،حتما استفاده کنید و بهر ه اش را هم ببرید.مثلا در یک کافی شاپ با نوشیدن یک فنجان قهوه،و گپ نیم ساعته با دوستان،این امر محقق می شود.

در زمان جنگ این امکان بطور نا محسوس فراهم بود و افراد همگن با سنین مشابه و وابستگی های مشابه دور هم بودند و این

توان تحمل آنها را بالا می برد و مشکلات و سختی ها را با هم تحمل می کردند و انسانها ،جزیره ای نبودند!

شاید این هم یکی از دلایلی باشد که اون روزها ظرفیت آدمها را بالا می برده !!!

باز هم منتظر نظرات شما عزیزان،هستم....


نوشته شده در شنبه 27 فروردین 1390ساعت 07:02 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 11 نظر|

Design By : Night Melody