X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...یکی یکی بچه ها پیداشون می شد،باید بگم که همه اینا از بچه های شناسایی غرب بودند،و هر

کدومشون بارها و بارها به شناسایی در منطقه قصر شیرین و دشت ذهاب و سلمانه و... رفته بودند

و بعد از شهادت چند تن از افراد کلیدی در تک عراق در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۶۲، به جبهه های چپ

قصر شیرین،و شهادتهای ۴۰ روز به ۴۰ روز تک تک آنها،و بعد هم انفجار ساختمان واحد گشتی در

پادگان  ابوذر،حالا دوباره همدیگر را پیدا می کردند تا دور هم جمع شده و کار جنگ را ادامه بدهند...


....یک روز ابراهیم، به محمد گفت: که شخصی به نام علی خمپاره !داره میاد تو واحد:،محمد فکر کرد که واحد خمپاره انداز ۶۰ میلیمتری هم راه اندازی میشه و با قبضه های کماندوئی که داشتند راحت تر به تک

دشمن میرن ! ظهر اون روز یک نوجوان لاغر ،با موهای لخت بلند،با دندانهای زیبای خرگوشی! با یک

ساک آمد و محسن معرفی کرد که این علی اعرابی،معروف به علی خمپاره است و متخصص هدف

گیری و شلیک خمپاره است!!!!


حالا علی هم با محسن و تو تیم محسن در منطقه شور شیرین بود و دیگران هم همینطور،.....


شناسایی منطقه انجیرک،تا شور شیرین جدید آغاز شد و به علت وجود تپه های کوتاه و یک شکل، شناسایی با مشکلات فراوان روبرو بود،راستی اینو بگم که تو ارتشهای دنیا این کار شناسایی با ابزار و وسائل خاصی انجام می شد که در جنگ ما این کار را نفر، با دیدن مستقیم

منطقه و تحلیل داده هایش،انجام میداد !! عراقیها رادار رازیت و چه و چه داشتند واز هوا هم آواکسهای آمریکایی حمایت اطلاعاتی بهشون میدادن ولی محمد و دوستانش باید با گونی که پشت بامها را با آن قیر گونی میکردند،روی تجهیزات و صورت و حتی روی پوتینهایشان را استتار میکردند تا دشمن از روی انعکاس نور، متوجه آنها نشود !


سیروس و محمد و حنیف با تیمهای تامینی خودشون از یک سو و محسن و رضا و صادق و...

هم از سوی دیگر هر روز و شب کار را ادامه میدادند و هر روز یکی از اونا میان آن تپه هاتی مشابه

گم میشد و با پیدا کردن او هوا تاریک و باز روز دیگ و شب دیگه و...


آخه اون منطقه نزدیک شهر های بدره و زرباطیه ،که سکوهای موشکی صدام د رآن منطقه قرار

داشتند،و ماموریت اینها رد شدن از مرز به صورت مطمئن،و انفجار سکوهای فوق بود و باید برای

برگشت هم راه تامین میشد،که البته تلاشهای فراوان صورت گرفت،حتی یک شب،براد غلام،

محسن،رضا، صادق،محمد،علی چگینی،احمد گلزاری وچند تن دیگر برای رد شدن از خط اقدام

کردند،ولی با گروه شناسایی عراقیها رودررو شده و پا به فرار گذاشتند و عراقیها هم به دنبال آنها که با رفتن داخل یک شیار باریک تپه، و پخش شدن بچه ها عراقیها را فریب داده و باز عبور از خط

میسر نشد.متعاقبا یک شب دیگر عبا س قریشی و غلام و رضا و صادق و محسن رفتند باز نشد که نشد!

جاله که در مسیر برگشت این آخرین بار، عباس قریشی نزدیکیهای صبح بلند بلند صدای خروس در میاره،و وقتی بچه ها اعتراض میکنن که چرا این کار و کردی الان دشمن ما رو پیدا میکنه،میگه اصلا ناراحت نشین الان صدای روباه در میارم تا اونا فکر کنن ،خروس رو روباهه خورده!!!!!!




ادامه دارد...



پی نوشت«(منم یا دگرفتم پی نوشت بزنم !!)راستی میدونید چراوچگونه، بچه های دوران دفاع، اونهمه مشکلات رو تحمل میکردند؟

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین 1390ساعت 08:20 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

Design By : Night Melody