X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

محمد یاد ابراهیم افتاد که در پشت تویوتا آرمیده وهمه این خاطرات چند روز گذشته مثل برق از ذهنش رد می شدند...

...نسیم خنک و شاید کمی سرد از سوی غرب به صورت محمد می خورد،او رو به منطقه ایستاده بود و به حرفهای رد و بدل شده بین ابوذر و ناصح فکر می کرد،به همه دوستانش که یا برای همیشه از پیشش رفته یا مجروح و حتی به فکر ابراهیم که به مرخصی رفته بود افتاد،:"ای کاش ابراهیم اینجا بود تا این لحظات سخت و گنگ را با هم می گذراندیم:".. هیچ صدایی جز صدای قورباغه های نهرهای اطراف قرارگاه به گوش نمی رسید....

...صدای اولین درگیریها از آنسوی منطقه آب گرفتگی به گوش رسید،لشکرهای۱۰ و۱۷و۳۱و۲۵ اولین یورش را به سمت دشمن میبردند و بقیه تیپ ها و لشکرها،باید آنها را حمایت می کردند،تیپ نبی اکرم(ص) هم احتیاط لشکر ۱۰ و یا ۵ نصر شده بود...

تا صبح بیقراری ! در قرارگاه حاکم بود و هیچکس نخوابیده و همه منتظر اعلام سقوط خط دشمن در پنج ضلعی بودند که نیمه های شب این خبر در چند نقطه به گوش می رسید که حد لشکر ۱۰و ۲۵ و قسمتی از حد لشکر۱۷ به دست رزمندگان اسلام درآمده...

محمد و ناصح و ابوذر و بچه های اطلاعات وعملیات و چند نفر دیگه به خط مقدم درگیری برای دیدن منطقه و توجیه محل، جهت بردن نیروها،رفتند و با قایقهای لشکر ۱۰ به سمت پنج ضلعی که مثل یک جزیره شده بود،حرکت کردند،آتش دشمن زیاد بودو در بین راه محمد می دید که دوستان همشهری اش در لشکر۱۰ پیکرهای شهدای غواص را از آب راکد و از بین سیمهای خاردار و میادین مین در می آورند...

با خود فکر کرد دیشب وقتی به یاد دوستانش افتاده بود،اینها بدون سر وصدا داشتند از بین این سیمهای خار دار  عبور می کردند...ای کاش ابراهیم اینجا بود تا با هم بقیه این راه را به سمت سرنوشت ،می رفتند...

...خلاصه هر طور بود قایق به ساحل آنطرف رسید،بلافاصله، گروه به محل درگیری یعنی خاکریزهای نونی شکل،رفتند...

محمد مواظب بچه ها بود تا برای شب،سالم بمانند،از جمله ابوذر که تازه بعد از اصابت موشک کاتیوشا در عملیات والفجر۸،حالش خوب شده بود،در همین دویدنها به خاطر خمپاره ها،یک باره موج خمپاره باز ابوذر را گرفت و در یک لحظه ابوذر به زمین افتاد و از درد به خودش می پیچید،با دو دست سرش را گرفته بود و فریاد می زد و محمد راهی جز بغل کردن او وگرفتن گوشهای ابوذر نداشت تا قدری از صدای انفجارها کم شود با زحمت زیاد و هر طور که بود ابوذر را با علی فرستاد عقب،و خودش ماند و ناصح و چند تن از بچه های اطلاعات،...

صدای خمپاره  و موشک، لحظه ای قطع نمی شد و دو طرف تمام نیروی خود را برای از دست ندادن مواضع خود بسیج کرده بودند،تقی از مسئولین لشکر ۱۰ محمد و ناصح و ابوذر و بقیه را توجیه کرد و روند عملیات را توضیح داد و اینها به عقب برگشتند تا نیروهایشان را سازماندهی و برای شب آماده کنند...

غروب کامیونها از قسمت بالای پنج ضلعی آماده شدند که وارد صحنه بشوند ،محمد و چند نفر از نیروهای رضا در اطلاعات،منتظر نیروها بودند که با بیسیم خبردادند که یکی از کامیونها مورد اصابت راکت هواپیما قرار گرفته و چندین نفر شهید و زخمی شده اند... تا فرماندهان  آنها را مجددا سازماندهی کنند، محمد و دوستانش در کانال منتظر آنها بودند،که آن شب نیروهای نبی اکرم(ص)به پای کار نرسیدند و خود لشکرهای درگیر شب را به صبح رساندند و پاتکها را جواب دادند... روز بعد نیروهای تیپ وارد جزیره ! شدند و قرار شده بود تا به کمک لشکر ۵نصر قسمت انتهای جزیره بوارین را مورد حمله قرار دهند و لازم بود لشکر نصر اول کارش را تمام کند و بعد تیپ وارد عمل بشود،چون فقط یک کانال باریک برای حرکت بود و عملا امکان ورود چند یگان وجود نداشت.آن شب ۵نصر نتوانست به طور کامل کانال غربی ـ شرقی کنار نهر خین را پاکسازی کند دشمن بسیار شدید مقاومت می کرد...

حالا چند روز است محمد و بچه ها نخوابیده اند و باز شب فرا رسید و اینبار تیپ به دشمن حمله ور شد حد اجرای عملیات تیپ،ضلع قاعده جزیره بوارین بود،چون این جزیره که از شمال و شرق، به نهر خین و از غرب و جنوب به اروند رود،محدود شده بود و مانند یک مثلث بود که طول ضلع قاعده آن،حدود ۳۰۰ـ۴۰۰ متر بود که از چند طرف دشمن روی آن آتش میریخت و حرکت اصلا امکان پذیر نبود و با هر حرکت چند نفر زخمی و یا شهید میشدند...

آن شب تا صبح بخشی از این کانال به صورت متر به متر چند بار دست به دست شد،و صبح نیروهای تازه نفس از تیپ۱۱۰ خاتم هم به این نیروها اضافه شدند و شب دوباره قرار شد تا تیپ نبی اکرم و ۱۱۰ خاتم با هم عمل کنند،...

...بعد از ظهر که محمد درون سنگری کنار قرارگاه استراحت می کرد،انگار صدای ابراهیم را شنید که با بچه ها به شوخی می گفت :چرا بدون من و بدون اجازه من عملیات کردید!! و باز سر و صدای ابراهیم در محل پیچید و شور و شوق تازه ای در بین بچه ها بوجود آمد...

شب ابراهیم با محمد بودند که نیروها را به سمت دشمن حرکت می دادند البته نیروهای رضا(اطلاعات و عملیات) هم کا راصلی هدایت  به سمت مواضع را به عهده داشتند،محمد و ابراهیم و فرهنگیان و رحمتی و ابوذر وارد کانال شدند ولی تراکم نیروها به حدی بود که نوبت به عمل کردن همه نیروها نمی رسید...

شب دیگری آغاز می شد ،وباز هم بوارین،...غروب که نماز خواندند محمد از فرط خستگی بعد ازچند روز، داخل سنگر تکیه داد به دیوار سنگر و خوابش برد،خواست تا لحظه ای استراحت کند و باز به خط برود،لحظاتی بعد ابراهیم آمد و او را صدا زد و گفت اورکت بهرام رو در آر، ( همیشه ابراهیم می خواست اونو از محمد بگیره !ابراهیم قبل از شهادت بهرام،با او در منطقه قصر شیرین به شناسایی مشغول بود،و داستان این اورکت از این قرار بود که وقتی بهرام در کردستان بود،پدر برای بهرام این اورکت کره ای را خریده وبرده بود،وبهرام اونو خیلی دوست داشت،چون یادگار پدر بود،از طرف دیگر ابراهیم هم همیشه می خواست اونو از محمد بگیره که موفق نمی شد و ...)

محمد که در خواب سنگین فرو رفته بود،بیدار شد و پرسید میخوای چکار اورکتو؟!ابراهیم گفت بیرون سرده می خوام بپوشم برم بیرون،محمد فکر کرد حالا هنوز غروبه وتا شروع مرحله بعدی چند ساعت وقت هست! غافل از اینکه ابراهیم به بچه ها گفته که او را بیدار نکنند تا قدری بخوابه!آنشب ابراهیم تنها با بچه ها ی رضا نیروها را به جلو بردند...نیمه های شب بر اثر سروصدای زیاد شلیک توپ و خمپاره،محمد بیدار شد و به ساعت بهرام که در دستش بود نگاه کرد و از جا پرید!حیران و نگران وارد سنگر پهلویی که ناصح آنجا بود رفت و وضعیت را پرسید،گفتند بچه ها به خط زدند و چون تو خواب بودی،صدات نکردیم و ابراهیم خودش اونا رو برده...محمد براه افتاد و با تویوتای خودش به سمت ۵ ضلعی رفت ماشین را جایی گذاشت و پیاده به سمت خط میرفت تا به نیروهای تیپ رسید،نماز صبح شده بود و از بچه ها وضعیت جلو را پرسید گفتند،ابراهیم آن جلو است،باز با سرعت به سمت جلو می دوید و در بین راه و داخل کانال زخمی و شهید و جنازه های عراقیها روی هم ریخته شده بودند!مثل گلهایی که در خار وخاشاک تنیده شده باشند،شهدا لابلای اجساد عراقیها و حتی برای رد شدن باید بعضی جاها از کانال بیرون میآمد چون نمیتوانست رو ی گلهای معطر و سرخ،پا بگذارد...

آفتاب داشت کم کم از بین آتش و دود و خاک بیرون می آمد ،محمد از رحمتی پرسید که پس ابراهیم کجاست؟! گفت آن جلو است،محمد به حاج

محمد طالبی رسید از او پرسید او هم همان را گفت و همچنین گفت:اومدی ببریش عقب ؟! محمد جا خورد و پرسید چطور مگه ؟تازه طالبی فهمید که محمد چیزی نمی دونه،طالبی و رحمتی محمد را نگه داشتند تا به جلو نرود،و نشاندنش پهلوی خاکریز،و ماجرای شهادت ابراهیم را بهش گفتند !همه ارتباط این دو را می دانستند که ابراهیم حتی  پدر و مادر محمد راهم ،با عنوان بابا و مامان  صدا میکنه،یعنی این دومثل برادر بودند..

عرق سرد تمام وجود محمد را گرفته و او فقط به زینب تنها دختر ابراهیم فکر می کرد،اگر جنازه آن جلو بمونه ؟اگر امشب هم عقب نشینی بشه و جنازه ها رو منهد م کنند و .....

محمد و طالبی و رحمتی به سمت محل شهادت ابراهیم رفتند...

همه این افکار خیلی زود با رسیدن به قرارگاه تیپ پایان یافت،جایی که محمد و بچه ها باید برای همیشه با ابراهیم،خداحافظی می کردند...

حالا کی جواب زینبو می ده ؟؟؟؟

 

تمام شد....

 

 

نوشته شده در شنبه 6 فروردین 1390ساعت 02:20 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 27 نظر|

Design By : Night Melody