X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...حالا تو مسیر برگشتن و آوردن ابراهیم، به چند روز قبل فکر می کرد،اون روزی که در سنگینی فضای بعد از کربلای۴ دستور داده شده بود که باز به آبادان بروند...

..محمد و ابوذر و علی غروب حرکت کردند و نیمه شب به آبادان رسیدند، آبادان بعد از شکست عملیات کربلای ۴ در سکوت مطلق بسر می برد،آن شب برای چندمین شبی بود که دشمن دست از سر آبادان برداشته و آرامشی غمناک بر شهر حکمفرما شده بود ،آنها نمی دانستند چه خواهد شد فقط به فقط در فکر تکرار نشدن یک کربلای ۴ دیگر بودند ستاد فرماندهی تیپ، قبلا جایی را در نظر گرفته بودند تا نیروهای اطلاعات و طرح عملیات در آنجا مستقر شوند،خانه ای با حیاط کوچک و یک منبع آب...

سریعا وسایل مرتب شد.همه خوابیدند و فردا برای شناسایی منطقه راه افتادند  باید جایی را برای قرارگاه تاکتیکی و انبار تدارکات و لجستیک،پیدا می کردند که تا بعد از ظهر همه چیز آماده شد البته همه این کارها باید به طور مخفیانه انجام می گرفت،چون دشمن تازه عملیات کربلای۴ را کشف و احساس پیروزی می کرد و منطقه حساس شده بود. بر همزدن این آرامش هم شاید صلاح نبود !دیگر همه به هم مثل سابق نگاه نمی کردند، آن عده کمی که در شهر مانده بودند،با اضطراب و نگرانی به هر وسیله نقلیه که از کنارشان رد می شد می نگریستند،آیا دوباره بمباران ؟آیا دوباره توپخانه و موشک و آیا............

محمد و بچه ها هم موظف بودند تا جایی که امکان دارد این آرامش را برهم نزنند،حالا تمام یگان ها که وارد شهر می شدند این حس را داشتند که باید بی خیالی دفعه قبل را جبران کنند و لذا حفاظت از مقاصد نظامی به شدت افزایش یافته بود ......................... 

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389ساعت 10:33 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 12 نظر|

Design By : Night Melody