X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

...گل مثل توده ای چسب  قوی تمام بدن محمد را گرفته بود و هیچ امیدی به رهایی نبود،در یک لحظه و در بین غرش توپهای شلیک شده درون آب ،که قدرت آنها را چند برابر می کرد،محمد از اول دوران کودکی اش را به یاد آورد،روزگاری که در روستایی کوچک زندگی می کرد، دوران تحصیلش و دوران انقلاب را و پیوند خوردن سرنوشت ملتی ستم کشیده را با آرمانهای والای دینی،...دوستانش و... از طرف دیگر،ابراهیم چند لحظه بود که محمد را ندیده بود وبا خود گفت:محمد در جزیره مانده ،واین فکر را با صدای بلند به زبان آورد،بقیه شنیدند،علی گفت :محمد را دیدم که به آب پرید تا قایق را بگیرد:...  قایق به سمت عقب میرفت تا از گل لای ساحل رها شود و با دور زدن به سمت اسکله خودی در آنسوی اروند برود که معلوم نبود تا آنطرف دوام بیاورد...کم کم دستان محمد کرخ میشد و توان مقاومت نداشت ..ودر یک لحظه تصمیم گرفت تا خود را به آب بسپارد و مزاحم رهایی دوستانش نشود،قایق با تمام قدرت زوزه می کشید تا آزاد شود و محمد صدای قایق را زیر آب میشنید...،در یک لحظه که دست محمد رها شد دست دیگری دست او را گرفت،دست علی بود،او در یک لحظه دست محمد را بر روی لبه قایق دیده بود و او را کشید محمد که خودش رمقی برای بالا آمدن نداشت،چند نفری او را بالا کشیدند و قایق با تمام مشکلات و موانع مبارزه میکرد تا به ساحل برسد،همه درون قایق خوابیده و نیم خیز بودند و هر لحظه منتظر انفجار و اصابت ترکش... در راه آب خروشان اروند را میدیدند که پر بود از بدنهای مطهر که برخی از آنها هنوز زنده بودند و یا زخمی و رمق شنا نداشتند و از خطوط بالاتر وارد آب شده وعقب نشینی میکردند...

...قایق به اسکله رسید و ابراهیم و علی و محمد و رضا و مسعود و...ویک بیسیم چی پیاده شدند و همه دوان دوان به سراغ  اطراف اروند رفتند و شروع کردند به جستجوی دیگران... وتوانستند برخی را پیدا و گروهی را از آب بگیرند... خسته به محل اسکله آمدند و ظهر شده بود ناگهان هلی کوپتر دشمن بالای سرشان ظاهر شد و چند راکت به سمت اسکله شلیک کرد و ۱۲نفر مثل برگ خزان روی زمین ریختند،و ابراهیم هم از ناحیه کمر زخمی شد و بلافاصله آنها را عقب تویوتا ریختند به سمت اورژانس بردند و محمد همونجا ترکشی را با ناخن از تن ابراهیم بیرون کشید و هر کاری کرد ابراهیم به اورژانس نرفت و درطول تمام این جریان لحظه ای از شوخ طبعی ابراهیم کاسته نشد ! اصلا اونا داشتند زندگی خودشونو می کردند و این وقایع اثری روی اونا نداشت...، شهدا رو تحویل دادند و یک راست به قرارگاه تیپ رفتند و اونجا تازه ابراهیم معرکه گرفته بود ادای محمد و جلال را که زخمی شده بود را در می آورد و بقیه می خندیدند... عملیات منجر به عقب نشینی شده بود و باید تمام امکانات رو جمع می کردند و از منطقه خارج می شدند،شب به اردوگاهشون تو دزفول رسیدند و استراحت تا در آینده چه پیش خواهد آمد...ابراهیم و چند نفر دیگه رفتند تهران و محمد و ابوذر و علی ماندند... چند روز بعد دستور رسید که سریع و بدون دیده شدن، باید برگردید آبادان و باز دوباره بارها بسته شد به سمت آبادان ولی این بار با عده کمتر....


 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1389ساعت 09:40 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 9 نظر|

Design By : Night Melody