X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

... غروب محمد و ابراهیم سوار موتور بودند و از آبادان نقشه و کالک برای توجیه گردانها می آوردند، ابراهیم پشت سر محمد نشسته بود و شعرهای خنده داری را
زمزمه میکرد،شعر هایی که تبدیل شده بودند به شوخیهای ابراهیم! هر وقت دل
خودش یا یکی از بچه ها می گرفت اون با همین اشعار من درآوردی خودش،! همه
را شاد  میکرد.حالا دو تایی سوار موتور بودند و با چراغ خاموش به سمت جزیره
مینو میرفتند،راه هم پر از خودروهای کوچک و بزرگ و نیروهای پیاده که برای زدن به خط به سمت نقطه های رهایی خودشون  در حرکت بودند،آخه اون شب قرار بود
عملیات کربلای ۴ انجام بشه! از آبادان که بیرون اومدن،بالای سرشون پر شده بود از منورهای فلور(این منورها توسط هواپیما ریخته و آسمان رو کاملا روشن میکرد)
... هر دو به آسمان نگاه کردند و نگران از اجرای عملیاتی که به احتمال نزدیک به یقین،دشمن از آن اطلاع پیدا کرده بود،منور اونم از نوع فلورش!!ابر اهیم شروع کرد
امشب شهادت نامه عشاق........!!!!  محمد هم میخندید!کاری از دستشان بر نمی آمد باید میرفتن و کار خودشونو انجام میدادن ،تا اینها به قرارگاه تاکتیکی تیپ نبی اکرم(ص) برسن،همینطور با هم حرف میزدن و به اونایی که دو سه شب قبل در قرارگاه نوح گفته بودن :که این عملیات لو نرفته:،بد و بیراه میگفتن.
رسیدن وسریع رفتن سراغ ناصح،ابراهیم گفت برادر ناصح،جمع کن جمع کن بریم اگه تو این عملیات شرکت کنیم یک نفر از بچه ها زنده نمی مونن،ناصح هم چند شب بود نخوابیده بود،به ابراهیم گفت:باز چی شده این معرکه جدیدته؟!: و ابراهیم و بغل کرد و کشید اونطرفتر،جایی که محمد و رضا و جلال داشتن در مورد نقشه و محل داده شده به تیپ و اینکه چه جوری نیروها رو ببرن جلو صحبت میکردن، همه داشتن آسمونو نگاه میکردن،البته غیر از جریان لو رفتن ! منظره بسیار زیبایی بود آسمون زرد و نارنجی براق با اون دود سفید پشت منورها و...صدای شلیک توپخانه دشمن هم چاشنی این زیبایی شد و محشری به پا شد...ناصح هم این مطلب را قبول داشت ولی نیروهای اولیه رفته بودن و دیگر نمیشد متوقفشون کرد...
حالا نیمه های شبه و محمد و ابراهیم کنار یکی از نهر های مینو ایستادن،جایی که قایقها نیروها رو میبرن جلو... آخه هر کاری کرده بودن،نشده بود که عملیات انجام نشه چون اصلا به مخیله فرماندهان هم خطور نکرد که،لو رفته باشه !!!!
صبح زود بود که دستور آمد نیروهای نبی اکرم(ص) به پشتیبانی تیپ۴۸فتح، وارد عمل بشن و بایستی اول بچه های اطلاعات و طرح عملیات،وارد منطقه میشدن تا بعد نیروها برن،محمد و ابراهیم و جلال و علی و مسعود و ... با یک بیسیم چی سوار قایق شدند و رفتند به سمت منتها الیه منطقه از سمت جنوب،یعنی جزیره سهیل....

بقیه دارد...
نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت 07:46 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 8 نظر|

Design By : Night Melody