X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

تهمینه زل زده بود به امام.ماتش برده بود.باورش نمی شد که نشسته روبه روی امام.از نزدیک نزدیک امام را می دید.امام چند بار تکرار کرد«از طرفت وکیلم؟»اما تهمینه اصلا حواسش نبود . همه چیز یادش رفته بود.از پشت تلنگری خورد که «بگو بله .بگو بله» امام خطبه را خواند.بعد هم سفارشی به تهمینه کرد.«با شوهرت بساز»


....کم تلفن می زد.نامه هم نمی نوشت. اخلاقش بود.گاهی سه چهار ماه می شد که تهمینه نمی دیدش . آدرسش  هم نمی داد.یک بار تهمینه ازش گله کرد.گفت «تلفن که نمی زنی .نامه هم که نمی دی.اقلا من رو هم با خودت ببر.»ولی الله آرام گفت «ببین تهمینه جان ٬اگه خیلی دوست داشته باشی ٬دلت بخواد می تونم تو رو ببرم. ولی اون جا که باشی.دلم مدام پیش توست٬نگرانت می شم.ذهنم پیش توست.به کارام نمی رسم اگه هم نامه بدی ٬دو ساعت می شینم نامه ات رو می خونم٬ذهنم درگیر می شه.نه می تونم جواب نامه ات رو بدم٬نه به کارام می رسم.»بعد یکی از عکس های تهمینه را برداشت٬گذاشت توی عکس هایی که داشت.گفت« قایمش می کنم٬ هروقت دلم خیلی برات تنگ شد٬نگاهش می کنم.»....


تهمینه فکر می کرد اگر ولی الله بود٬با هم می رفتند حرم٬مثل هر شب جمعه که فاطمه را هم می بردند.کمیل شبهای جمعه را یادش می آمد که فاطمه را می گذاشتند توی کالسکه اش و سه تایی می رفتندحرم. یادش می آمد که ولی الله خواسته بود که فاطمه توی مراسم تشییع جنازه اش باشد.حالا هم فاطمه را گذاشته بود توی کالسکه اش ٬ولی این بار فقط دو نفر بودند. ولی الله را بردند بهشت رضا.

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1389ساعت 12:10 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 19 نظر|

Design By : Night Melody