X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

آن جا فقط یک تابوت بودکه روی دست ها می چرخید.روی تابوت پرچم ایران کشیده بودند .هیچ چیز دیده نمی شد. منیژه بین جمعیت گم شده بود. به هوش که می آمد٬تابوت شناور را که گاهی کج می شد ٬گاهی عقب می رفت٬گاهی جلو ٬میدیدو دوباره بی حال می شد.نمی توانست همه چیز را باهم باور کند٬این ناصر بودکه روی دست ها می چرخید٬تمام دل گرمی وتکیه ی منیژه. منیژه کم کم داشت وسایلش را جمع می کرد که بروند با هم زندگی کنند. زندگی ای که توی این شش ماه این همه آرزوی اش را کشید٬زندگی ای بدون این همه انتظار و دلهره. حالا تمام آن زندگی توی تابوت روی دست ها می رفت.


نیمه پنهان ماه کاظمی به روایت همسر شهید

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 تیر 1389ساعت 01:39 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 8 نظر|

Design By : Night Melody