X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

یک گردنبندطلای  ظریف گذاشت روی دفترم . اول اسمم را رویش کنده بودند٬Gبرش گرداندم .اول اسم خودش بود،H. 

آن گردنبند را خیلی دوست داشتم .سال ها بعدوقتی شیرازبودیم،حسابی بی پول شده بودیم .ماه رمضان بود و خواهرش مهمان ما .افطار حتی نان خالی هم نداشتیم. حسن ناراحت بود،خیلی .گردنبندم را باز کردم و گفتم (ببر بفروش)گفت نه. تو خیلی دوستش داری. اصرار کردم. چاره ی دیگری نبود.فروختیمش هشتاد تومان وبا پولش چه سفره ی شاهانه ای برای افطار چیدیم. 

چند وقت بعدکه رفته بودم مدرسه ی دخترم، افرا،معلمش آمد تا از افرا چیزی بگوید. داشت ماجرا را توضیح می داد،اما من اصلا نمی شنیدم.نگاهم به گردنبندش بود .بعد بی هوا دست دراز کردم وگردنبند را گرفتم و دو طرفش را نگاه کردم ،G و H. 

خانم معلم گیج شده بود.گفتم (گردنبند قشنگی دارید.خیلی با ارزش است.حتما مواظبش باشید.)طفلک بقیه حرفش را یادش رفت..... 

 

 

 نیمه پنهان ماه آبشناسان  به روایت همسر شهید

نوشته شده در شنبه 15 خرداد 1389ساعت 04:16 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 10 نظر|

Design By : Night Melody