X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

این آقا مهدی ما شهید مهدی شرع پسنده که از باوفاترین  

 

یاران خمینی کبیر بود... 

 

در مورد آقایی آقا مهدی،همین بس که در اوج بزرگی  

 

معنوی  

 

مردی خاکی و همواره غم مردم  

 

داشت،که البته امروز شاید درک این موضوع کمی سخت  

 

باشه... 

 

 

یک نمونه،سال۵۹ وقتی جنگ شروع شد،من و حدود ۲۰  

 

نفر  

 

از بسیجیان و پاسداران سپاه کرج 

 

در تکاب کردستان بودیم(بسیجی و سپاهی که میگم با  

 

امروزی ها کمی فرق میکردند) که با 

 

شروع دفاع آمدیم کرج که با نیروی بیشتری بریم خط مقدم  

 

جنگ با عراق،از اونجایی که همین 

 

آدمای ناراحت! اون روز هم در سپاه بودند ،شبی که قرار  

 

بود  

 

فردایش اعزام بشیم،جلسه 

 

گذاشتند،و قرار شد که فردایش از رفتن من جلوگیری کنند! 

 

 به جرم اینکه یک روز یکی تو دست 

 

من روزنامه (امت) دیده بود که ما در روابط عمومی همه  

 

روزنامه ها  رو داشتیم و تحلیل داشتیم 

 

خلاصه همین کافی بود تا کافر باشی!!! 

 

توی پادگان سپاه خوابیده بودیم تا فردا از همونجا بر یم  

 

 

جبهه،با خانواده هم خداحافظی کرده 

 

بودیم،قبل از نماز صبح آقا مهدی اومد و منو بیدار کرد و  

 

جریان دیشب رو برام گفت،و اصرار کرد 

 

که قبل از اینکه اونا با آبروی من بازی کنند!!خودم برم  

 

بیرون... 

 

همه اینها رو با چشمانی خیس و بغض میگفت..... 

 

اون نمیخواست من جلوی بقیه بچه ها با این آدمای کوتوله! 

 

 

درگیر بشم... 

 

من چند روز بعد، با اعزام انفرادی رفتم خوی و درگیریهای  

 

 

خلق مسلمان و ............ 

 

......تا اینکه سال ۶۲ بعد از اتمام سربازیم و شهادت  

 

بهرام،با  

 

بچه های قدیمی رفتیم پادگان 

 

ابوذر و اونجا دوباره آقا مهدی رو دیدم همچین بغلم کرد و  

 

 

گفت:دیدی اونا رسوا شدن و توی 

 

شهر موندن و تو وبچه هایی مثل تو ، توی این جبهه ها  

 

 

هستن،یادته توی سپاه کرج با هم 

 

گریه میکردیم و تو میخواستی همه چیز و به هم بزنی،صبر  

 

کردی و حالا همه چیز روشن شد 

 

این یکی از جذابیت های این مرد بود که هر چی میگفت  

 

بقیه گوش میکردند .... 

 

دیگه هر چند روز یک بار همدیگررو میدیدیم آقا مهدی قائم  

 

مقام تیپ نبی اکرم(ص) بود و  

 

توی منطقه غرب و قصرشیرین بودند و ما هم همونجاها  

 

شناسایی میکردیم تا شب عملیات 

 

والفجر۵ که دوباره همدیگر رو دیدیم و هر وقت به هر کی  

 

میرسید اونو بغل میکرد و فشار میداد 

 

انگار برادری سالها برادرشو ندیده... 

 

بعد از شروع عملیات خیبر، 

 

  من با بچه های قرارگاه رفتیم منطقه عملیات خیبر و  

 

وقتی برگشتیم همون پاتکی که قبلا 

 

گفتم و داستان پرواز آقا مهدی و ...... 

 

 

 

 

 

آقا مهدی: هنوز ما مانده ایم و همون آدمای کوتوله که حتی  

 

از اسم قشنگ تو هم میترسن! 

 

هنوز ما مانده ایم و همون کوته نظری ها و ...شاید ما هم  

 

مثل اونا بشیم................... 

 

انتظار کمک شما و دوستان عزیزمان رو داریم................
 

 

 

 

 یادت گرامی روحت شاد........

نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1388ساعت 12:04 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 2 نظر|

Design By : Night Melody