X
تبلیغات
رایتل

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

عملیات والفجر۵ بود و تقریبا روزهای سخت عملیات سپری 

 شده بود،خیلی ها شهید شدند 

 

از جمله اصغر امینی و علافی و... عراقی ها پاتک سنگینی کردند که آخرین توانشونو بذارن 

 

تا ارتفاعات را از رزمندگان پس بگیرن!من و چند تا از بچه های شناسایی رزمی وارد خط 

 

شدیم،ورود ما با شروع پاتک همراه بود،بلافاصله درگیر شدیم با تیپ کماندویی که تا چند 

 

متری خط اول آمده بودند. 

 

بعد از چند ساعت درگیری که داستان مفصل داره،و عقب نشینی عراقی ها، برای پیدا کردن 

 

بچه هایی که زخمی شده بودند،به اورژانس تیپ انصار که نزدیکترین اورژانس به ما بود رفتم 

 

و همزمان با رسیدن من یک آمبولانس هم رسید با عجله رفتم سراغ آمبولانس برای کمک که 

 

دیدم آقا مهدی آرام پشت آمبولانس خوابیده،آرام و غریب،آن وجود خسته و نگران،آرام شده  

 

بود و یک باره غم تمام دنیا ریخت تو دلم،توقع هر چیزی رو داشتم الا اینکه آقا مهدی رو ببینم 

 

یاد خوبیهاش و پاکیهاش،چشمامو خیس کرد،بطوریکه دیدن جاده مقابلم بسیار سخت شد 

 

تا برسم به قرارگاه تاکتیکی تیپ نبی اکرم(ص) خیلی سخت گذشت،تا رسیدم و خبر شهادت 

 

آقا مهدی رو به یداله کلهر دادم و او با همه رشادتش مثل سرو شکسته!به زمین افتاد....... 

 

شاید یه روز داستان آقا مهدی رو که چرا آقا!! بود براتون بنویسم........ 

 

فردا سالگرد شهادت این مرد بزرگه که فقط شهادت پاداش بزرگمردانی مثل اوست...........

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388ساعت 07:15 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 2 نظر|

Design By : Night Melody