X
تبلیغات
زولا

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

مادر با غصه گفت: «طوری نشده مادر. چرا گریه می‌کنی؟ این برای هر کسی پیش میاد، غصه نخور عزیزم.»

-        مادر.

-        جانم.

-        فکر کنم فکر کنم یه اتفاقی واسه بچه‌ام افتاده.

مادر بهت‌زده نگاهش کرد.

-        وای خدای مرگم بده، بچه‌تو انداختی؟

مینا به مادر خیره شد.

-        نمی‌دونم. ولی حالم خوب نیس.

-        الهی بمیرم. پاشو حاضر شو بگم ببرنت دکتر مادر

اما مینا آن‌قدر ناراحت بود که نمی‌توانست از جایش تکان بخورد.

بینا و منیره در حاضر شدن به او کمک کردند و دایم او را دلداری می‌دادند که اتفاقی نیفتاده و او خیالاتی شده. اما چنین نبود و مینا به درستی تشخیص داده بود که برای بچه‌ای که در شکم داشت اتفاقی افتاده.

او بر اثر ترس و شوک فرزندش را سقط کرد و چند روزی در بستر بیماری به‌سر برد، بدون این‌که نوازش‌ها و نگاه‌های دلسوزانه همسر را در کنار خود داشته باشد.

محمد، علی اعرابی و یکی دو تن دیگر از دوستانشان مشغول ساختن چیزی بودند و بادقت کارشان را انجام می‌دادند.

غلام به سوی آنها رفت و گفت: «بچه‌ها چی کار می‌کنین؟»

همه به او نگاه کردند، محمد گفت: «داریم توالت می‌سازیم!»

غلام خنده‌اش گرفت.

-        چی؟ توالت واسه چی؟

-    مگه نمی‌بینی هر بار که بچه‌ها می‌خوان رفع حاجت کنن باد می‌زنه تموم جونشون کثیف می‌شه. بالاخره باید یه کاری می‌کردیم.

-        حالا چه جوری درستش کردین؟

توالتی که آنها استفاده می‌کردند در شیب تند کوه بود و وقتی باد می‌زد تمام بدن و لباس‌های بچه‌ها، کثیف و نجس می‌شد.

محمد برایش توضیح داد:

-        ببین اینجا رو تمیز بستیم، یه لوله هم گذاشتیم، دیگه هیچی برنمی‌گرده.

غلام نفس عمیقی کشید و کنار بچه‌ها نشست تا کمی بگو و بخند کنند.

-        بچه‌ها به نظرتون منطقه زیادی آروم نیس؟

همه حرف او را تأیید کردند. محمد گفت: «چیه، می‌خوای مثل اون دفعه منطقه رو شلوغ کنی، ارتشی‌ها رو بریزی سرمون.»

-        آره، خداییش، خیلی خوش گذشت.

آنها آن‌قدر انرژی داشتند که از رکود و سکون بیزار بودند، پس هر از چند گاهی برای تفریح به سوی عراقی‌ها خمپاره می‌زدند تا آنها هم چنین کنند و منطقه شلوغ شود و آنها بخندند. اما ارتش چنین چیزی را دوست نداشت و ترجیح می‌داد منطقه همیشه آرام بماند.

علی اعرابی گفت: «بچه‌ها چند وقته شناسایی نداریم، دلیلش چیه؟»

محمد تقریباً آخرین ملات‌ها را به دیواره توالت کوبید و گفت: «خب وقتی عملیاتی نداشته باشن، ما واسه چی بریم شناسایی.»

-        نمی‌شه خودمون همین جوری بریم. حوصله‌مون سر رفته!

محمد خنده‌اش گرفت. او به شکلی عجیب علی اعرابی را دوست داشت و از جسارت و قدرتش لذت می‌برد، علی اعرابی با وجود داشتن جثه‌ای کوچک در جبهه معروف بود به علی خمپاره، چون خیلی خوب خمپاره می‌زد و پسری بسیار باهوش و زیرک بود.

علی هم محمد را خیلی دوست داشت و اگر مشکلی برایش پیش می‌آمد حتماً اول با محمد مشورت می‌کرد و او را برادر بزرگ خود می‌دانست.

کار محمد به اتمام رسید و برخاست تا برود دست‌هایش را بشوید و ضمن این کار گفت: «خب بچه‌ها کی دوست داره توالت جدید رو افتتاح کنه؟»

همه زدند زیر خنده و برای افتتاح آن‌جا به جان هم افتادند و این خود شروع یک کشتی حسابی بود.

فرمانده به سوی آنها رفت و از دیدن حرکات آنها لبخندی زد. محمد را دید که تازه دست و صورتش را شسته و به بچه‌ها ملحق می‌شود.

-          دستتون درد نکنه محمد.

-          قابل نداشت، بالاخره از بی‌کاری بهتر بود.

ادامه دارد.....

نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور 1388ساعت 12:32 ب.ظ توسط محمدمهین خاکی| 1 نظر|

Design By : Night Melody