X
تبلیغات
زولا

هبوط

مرا کسی نساخت٬ خدا ساخت. نه آنچنان که «کسی میخواست»٬ که من کسی نداشتم. کسم خدا بود٬ کس بی کسان.

خبر شهادت دوستان و هم محله‌ای‌ها یکی پس از دیگری می‌رسید و این محمد را بیشتر راغب می‌کرد برای رفتن به جبهه.

اما پدر و مادر خواسته‌شان چیز دیگری بود. آنها از او می‌خواستند تا پس از اتمام خدمتش تکلیف مینا را روشن کند و محمد پذیرفت تا خیال آنها را راحت کند!

لباس و آرایش عروس، زیبایی مینا را صدچندان کرده بود و محمد از دیدنش لذت می‌برد. گرچه محمد هم از زیبایی چیزی کم نداشت. آنها کنار یکدیگر نشسته و کاملاً برازنده هم بودند.

پس از آن روزهای زیبای رمانتیک برای مینا در کنار محمد آغاز شد و او از این‌که حس می‌کرد محمد دیگر متعلق به اوست احساس غرور و شادی می‌کرد. اما این شادی فقط پانزده روز طول کشید و تمام خیالات مینا را در هم شکست.

محمد سراسیمه وارد خانه شد و به سمت کمد لباس‌هایش رفت. مینا به سویش رفت و پرسید: «چی شده محمد؟»

-        می‌خوام برم جبهه!

-        چی؟

مینا هرگز به خود اجازه نداد تا روی حرف محمد حرفی بزند و شاید به توافق روز خواستگاری بیش از حد پایبند بود. به سوی پدر محمد رفت و علت رفتن محمد را جویا شد.

-        چی داری می‌گی دخترم؟ شما تازه پونزده روزه عروسی کردین، کجا می‌خواد بره این پسره؟

پدر هم از محمد دلیل خواست.

-        محمد جان پسرم، چرا الان، تو تازه عروس آوردی، صلاح نیست یه زن جوون رو بذاری بری.

-        بابا من باید برم. این یه تکلیفه.

-        می‌دونم، ولی پس این زن جوونو چی کار می‌خوای کنی، اون گناه داره.

محمد به پدر و آن‌گاه به چشمان پراشک مینا خیره شد، او بین دو راه سخت گیر کرده بود، از جهتی پدر راست می‌گفت و نباید عروسش را این‌قدر زود تنها می‌گذاشت و از جهتی کشورش در خطر بود.

گوشه‌ای نشست و به فکر فرو رفت. اینک مادر هم در اتاق بود و نگران.

یکی دو تا از دوستان محمد به دیدار او رفته بودند که متوجه حال و روز به هم ریخته او و خانواده‌اش شدند. مهدی کنار او نشست و گفت: «چی شده محمد، چرا اینجوری می‌کنی؟»

محمد با ناراحتی گفت: «نمی‌بینی بچه‌ها یکی یکی شهید می‌شن؟ دلم می‌خواد یه کاری کنم.»

-        می‌دونم برادر من، ولی این‌که راهش نیست. تو تازه زنتو آوردی، درست نیست تنهاش بذاری.

-        چی می‌گی؟ خیلی‌ها فردای عروسیشون رفتن جبهه، شهیدم شدن!

-        درسته. ولی تو کمی صبر کن.

-        آخه چرا؟

-        ببین محمد تو با بهرام شناسایی زیاد می‌رفتین، درسته؟

-        آره.

-    ما می‌خوایم یه تیم شناسایی تشکیل بدیم که نیاز به تجربه تو داریم. اگه یه مدت دیگه صبر کنی، نری و شهید نشی، ما خبرت می‌کنیم تا بیای به ما کمک کنی.

-        کی؟

-    ببین این طرح مراحل پایانی خودشو طی می‌کنه و شاید طی ده پونزده روز دیگه نهایی بشه. اون وقت تو با ما میای جبهه، چطوره؟

محمد نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت.

مینا که از اتاق مجاور حرف‌های آنها را می‌شنید، نفسی به راحتی کشید، اما می‌دانست این ده پانزده روز به سرعت می‌گذرد و محمد او را برای رفتن به جبهه ترک می‌کند. بغض گلویش را گرفت، او همسرش را دوست داشت و اصلاً دلش نمی‌خواست او را از دست بدهد، اما هرگز شهامت این را پیدا نکرد تا به محمد بگوید دوست ندارد او به جبهه و جنگ برود.

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1388ساعت 11:02 ق.ظ توسط محمدمهین خاکی| 0 نظر|

Design By : Night Melody